خدارو باهمه وجودم حس کردم
خدارو باهمه وجودم حس کردم
خـــــدایاشکــــرت
تاريخ : يکشنبه 24 اسفند 1393 | نویسنده : الــنـــازجوون
بازدید : مرتبه

آن روز...

از تو بهار جوانه زد

رنگین کمان هفت رنگ شد

ار نامت خورشید درخشید

باران باریدن گرفت

به برکت آمدنت آسمان زمین را نقل پاشید

به گمانم خدا مهربان تر شد ویا دل من ارام تر شد...

و من تکه ای از  آسمان ،تکه ای از خدا را در آغوش کشیدم

من مادر شدم،عاشق ماندم،پرستیدمت...

عزیز دل مامان و بابا،توآمین زیبای خداوندی به آرزویی که از صمیم قلب کردم.

 

          



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 19 بهمن 1394 | نویسنده : الــنـــازجوون
بازدید : 173 مرتبه

سلام

من اومدم

امیدوارم حال همه خوب باشه

هشت ماهگی بچه ها شروع شده ولی من این بار دیر اومدم

ماه خوبی نبوداز همون روز اولش بچه ها مریضن

دندونشون داره میاد همراه باسرماخوردگی

سلناز سه روز بیحال بودهمش سرفه و عطسه وخس خس سینه حالا بهتره و آیدین نفس مامانش سرفه ی بدی میکنه خیلی ببخشید خلط دار دلم کباب میشه دارویی که خوب باشه هش میدم خدایا زودی دندونشون بیاد اینقدر اذییت نکشن ..سه شبه ایدین کوچولوم نخوابیده دیشب بابام همش بالاسرش بوده و براش ذکر خونده تادردش کمتربشه...فدای مامان بابای عزیزم بشم که تواین هشت ماه یه شب تنهام نذاشتن

خدایا شکرن واسه خاطر داشتنشون

سلنازم همینطور روان مامان باباصدامیکنه...|ایدینم آواز میخونه و همین الان داره ناله میکنه میرم بهش برمس فعلابای



موضوع : ماچهار نفر
تاريخ : چهارشنبه 7 بهمن 1394 | نویسنده : الــنـــازجوون
بازدید : 104 مرتبه

سلام 

من و دوقلوهام خوبید امیدوارم شماهم خوب باشید

دیگه این اوج فاجعست  اینهمه عجله داشته باشی و خسته باشی ولی همینکه میخوای اخرین خط پستت روئ بنویسی و پروندتو ببندی دستت بخوره همه نوشته هات پاک بشن ای خدااااا

تا چن لحظه پیش ایدین گلی خواب بود....هرجفتشون رو مامانم به زور خوابوند وای خدا میدونه اگه مامانم نبود الان ده بار مرده بودم واقعا کم میاوردم...

از شیرینیکاری های جدید گل پسرو گل دخترم:

ایدین قشنگم دیگه حالا کاملا خودش برمیگرده و رودستاش وامیسته..(4-3بهمن شروع) و چیزی نمونده بخواد چهاردست و پابره....سلناز ولی کاملا نیمتونه...عوضش سلناز خیلی واضح میگه:مـــــــامــــــــــــا....ب..ب............ایدینم صداهای خاصی درمیاره....شب خوابیدناشون بهترشده شکرخدا...روزا شیطنت دارن اذیت دارن ولی چاره چیه درسته رفته  رفته سخت تر میشه ولی من میگم یکسالشون بشه اوضاع شادی بهترباشه میتونیم منظورمون رو به هم بهتربفهمونیم و این راحت میکنه کمی منو....

امروز 7بهمن اولین سوپ دوقلوها پخته شد و خورده شد و شکرخدا پسندیده شد و بدشون نیومد و قشنگ خوردن الحمدالله....

دیروز زن داداشم الناز جون خبر داد که دندونای بردیای عزیزززززززززززززززززززم بیرون زدن مبارکش باشه عمه قربونش بشه الهی....

دیروز یه سری رفتم پیش دکترم که عمل زایمانم رو انجام داد لک بینی داشتم و خداروشکر قرص اینا داد و امیدوارم حل بشه ...

میبوسمتون

الهی هرکی منتظر نینی هستش زودی نتیجه بگیره  ولی از من میشنوید از این دورانتون با همسرتون نهایت لذت و استفاده رو ببرید من باوجوداینکه چهارسال با همسرم دوتایی بودیم ولی بااااازم هنوز حسرت اون روزاهارو دارم همش میگم درسته خدالایقم دونسته دوقلو داده بهمون ولی اون دورانم یه چیز دیگه بود

یبوسمتون یاعلی



موضوع : هفته های اخری که تودل مامانی هستید
تاريخ : چهارشنبه 16 دی 1394 | نویسنده : الــنـــازجوون
بازدید : 173 مرتبه

ســـــــــــــــــلام

امروز روزی بود که متوجه شدم دوتاقلب تو دلمه

دوتا فرشته ی مهربون مهمون دنیای ماست

عاشقتونم سلناز و ایدین قشنگم

نمیتونم زیاد بمونم

ایدین داره توبغل مامانم جیغ و داد میزنه

سلناز کنارم داره دست و پامیزنه و بازی میکنه

این روزا خیلییییییی شیطون شدن

صداهای جورواجور

حرکات خوشکل

پاهاشون رو بادست میگیرن البته ایدین تواین موردجلوتره

بابا ایرجم تهرانه و ماخیلی دلتنگشیم ایشالا فردا باید ارومیه باشه

باید امروز میرفتیم برای واکسن که نشد همسری ارومیه نبودن دیروز ارومیه بود که یه روزقبل موعد بود نبردم موند ایشالا شنبه که بابای بچه ها ارومیه ست.هرماه گردشون عکس میگیرم روز اول امروز نشد فردا میبریم حموم بچه ها رو وبعد کلی عکس بادوقلوهاایشالا

امروز همش حس خوب داشتم همش حس میکردم مطب میرم و خبر خوب میشنوم و دوباره اون حس قشنک تکرار میشه

خداایشالا قسمت همه ی دوستای منتظرم بکنه

آیدین  پسر شیررین و شیطون و نازم عاشقتم بزرگ که شدی میخونی اینارووووو....خیلی خوب بودی و اروم فقط شبا خوابت خیلی بد بود تا میخواستی بخوابی کل عذابمون میدادی شیطون دوست داشتنی

سلناز دختر چشم قشنگ و خوشکلم عاشقتیم شیطونی و هرکاری میکنم فرداشس تحویلم میدی عاشقتونیم بوووووووووووس

من برم گوشیمو خالی کنم از عکسای که دارم....خداحافظ همگی



موضوع : ماچهار نفر
تاريخ : يکشنبه 29 آذر 1394 | نویسنده : الــنـــازجوون
بازدید : 207 مرتبه

سلام دوستای گلم

مهربونا یشاپیش یلداتون مبارک

من وقت کردم و گفتم یه سری به اینجا بزنم

بامامانم هستیم آیدین اتاق خواب ما تو گهوارش خوابه و سلناز کنارمامانم خوابیده و مامانمم روزست منم در خدمت شما

امروز همش دلم قلقلک میخوره ...پارسال همین امروز همین ساعت من تو تخت خوابم بودم و لحظه شماری میکردم شب بشه...چون اولین ساعات روز بی بی چکم مثب شده بودو این نهایت خوشبختی بود...یادش بخیر به چن تا دوستام پیام دادم....یادش بخیر صبحی هنوز همسرم نیم ساعت نشده بودکه از خونه زده بود بیرون مسیج دادم که نمیخوام مطمینت کنم ولی تستم مثبت شده ولی اگه این درحد یه اشتباهه نباید دلسرد بشی و...هی دختر خالم گفت الناز پاشو برو ازمایشگاه منم هی گفتم شب با همسرم میریم ولی میگفتم نکنه اون ساعت بسته باشن و من بی نتیجه برگردم خونه و این دلخوشی رو امروزش رو از دست بدیم....رفتیم ازمایش خون و وقتی گفتم خانم ذکایی مثبت من یه لحظه خودمو نفهمیدم میدونستم مثبت میشه ولی ته تهش شک داشتم....دستمو انداختم تو دست همسری و باصدای بلند میخندیدم و حرف میزدم دیوونه شده بودم...رفتیم شام یه جای توپ...به همه کسایی که منتظر خبرم بودن داداشم زن داداشم دخترخاله هام به خواهر شوهرم که اونموقع خوب بودیم باهم مسج دادم و دونه دونه تماس گرفتند و تبریک گفتن....بعد فوت داییم که 19 آذر بود این برای خانواده ی مادریم یه شوک بود....شکرت خدایا...بعد اومدیم دوتاجعبه شیرینی خریدیم اول خونه مادرشوهرم و بعدش خونه پدرم رفتیم...هــــــــــــــــــــــــــــــــی یادش بخیر....من همیشه گفتم خدامنو چندبار خوشحالم کرد...یکی مثبت شدن بی بی چکم....دومی دوقلوبودن بچه هام و سوم دخترپسر بوذنشون که واقعا سلامتیشون مهم بود ولی وقتی از هردو جنس داشته باشی این نهایت خوشبختیه....

الان بچه ها وسطای شش ماهگیشونه یعنی 16 دی میریم 7ماهگی...خیلی سخت گذشت بهم

یه هفته برای بستری شدنم بخاطر دیابت...اون یه شب لعنتی که تو یه اتاق تاریک تحت نظر بودم همون قسمت زایمان که برام همین الانشم کابوسه....یهو پاره شدن کیسه ابم....کوچیک و زوداومدن بچه ها....اذیت و گوشت تلخی خانواده ی شوهرم....دوقلوبودن بچه ها وسختی رسیدگی بهشون....همین الانشم درگیر این مورد اخریم....اونکه دوقلو داره میفهمه من چی میگم کسی که بچه دلش میخواد و فعلا تجربشو نداره میگه راحته ولی خداییش تمام طول روز بااینکه مامانم کمکم میکنه با بچه هام....ولی خداروشکر خوابشون خوب شده.....ایدین بیشتر از سلناز اذیت میکنه...بالاخره پسر بچه ست شیطون تر.....سلناز خیلی بهم عادت کرده عاشق جفتشونم....خداانشالله نصیب همه منتظرا بکنه....خداخودش کمک کنه قراره یه اپارتمان بخریم با پدرم اینا که اینطوری عالی میشه و ایدین یش مامانم میره شبا موقع خواب....

از بچه ها بگم

هزار ماشالله سلناز رو تا میذارم روی رورویکش مث جت میره خخخخ ایدین یکم تنبله ولی خیلییییییییییییی مهربونه همش میخنده و خودشو لوس میکنه ولی شیطونه....سلناز همش صدا درمیاره  عههههههههههه ااااههههه صداش شرینیه آیدین عوو عووو  صداشم مردونست قشنگخندونکایدین بیشتر از همه با پدرم صمیمیه  و کلا بابابزرگ دوسته و مامان بزرگ دوست....

امروز خیلی دوست داشتم بیام پست بذارم که خداروشکر موفق شدم

امیدوارم هرجای این اسمون قشنگ زندگی میکنید زندگیتون به کام و دلخوشی هاتون تموم نشدنی باشن....و اگه منتظر فرشته هستید الهی قسمتتون و اگه داریدشون خدا حفظشون کنه انشالله.... التماس دعا



موضوع : ماچهار نفر
تاريخ : چهارشنبه 18 آذر 1394 | نویسنده : الــنـــازجوون
بازدید : 354 مرتبه

ســـــــــــــــــــلام

دوستای مهربونم خوب هستید؟

باز ماهگرد بچه ها شد و منم سروکلم پیداشد

البته با دو روز تاخیر...

16آذر بچه ها پنج ماه رو تموم کردن شکر خدا روز به روز دارن بزرگتر میشن لباسایی که بزرگ بود داره اندازشون میشه واین برای یه مادر عین خوشبختیه که جلو چشمش قدکشیدن و رشد بچه هاشو میبینه...شکرخدا...

یه چن بار بچه ها رو روی رورویِک گذاشته بودیم اما زود بود...ولی درست 16 اذر سلناز رو اتفاقی روی رورویک گذاشتیم و خودمم روی تردمیل بودم یهو دیدم سلناز یه قدمی جلو اومد چشمام همش دنبالش بود یهودیدم از اون ور هال اومد پیشم و منم کلی ذوق کردم خدایا بازم شکرت....ایدین رو هم روی رورویک خودش گذاشتیم اونم تونست حرکت کنه ولی سلناز فرزتر بود

چن وقته صداهای خوشکلشون رو بلند تر درمیارن....خیلی بهتر وبیشتر میشناسنمون و باهر حرکتی میخندن و سلناز بادیروز دومین بار بود که وقتی امیر پسر داییم که مث داداشمه و خیلی دوسش داریم رو میبینه گریه میکنه همچین جیغ بنفش میکشه عجییییییییب...ایدین خاکیه و مهربون و همیشه لبخند رو لباش...سلناز پر افعاده و همش مامانی هستش

ماهگرد بچه ها همش دلم میخواد کیک بخرم ولی ازاینکه نتونم خودمو کنترل کنم  میترسم برای همین  فعلا دست نگه داشتم عوضش این ماه همسری پیشنهاد داد کیک بیسکوییتی درس کردم و ایشالا اواخر سال بچه هارو میبریم آتلیه ...

بدووم برم االنه که بیدار بشم جفتشونم خوابن...منم گرسنمه تو رژیمم و همش تلاش میکنم تاعید بشم مانکن....برام دعاکنید....میبوسمتون.....میرم چن تا عکس بذارم

 



ادامه مطلب...

موضوع : ماچهار نفر
تاريخ : يکشنبه 8 آذر 1394 | نویسنده : الــنـــازجوون
بازدید : 294 مرتبه

سلام مامانای گل

دوستای نازم و فرشته های خوشکل

امروز هشتم آذر 94 گوشای خوشکل دخترم رو هم سوراخ کردیم...خیلی سخت بود ولی گذشت و الان دخترم تو خوابه نازه شکرخدا ولی وقتی سوراخ میکردن جیغای بنفش زد اساسی دلم خون شد....خداروشکر برای داشتن دخترو پسرم ولی خب هم ختنه رو تجربه کردیم هم گوش سوراخ کردن رو خخخخخ ایشالا سرهمه ی منتظرابیاد...دیروزم ایدین رو بردیم دکتر که هم دکتر معاینه اش کنه براری بیقراری های شبونه اش و هم برنامه غذایی که بدونیم از کی باید کمکی شروع کنیم....قربونش بشم تومطب یه اروقی زد بعد شیرخوردنش که نمدونستم بخندم یا خجالت بکشم خخخخخ...رفتم داخل اتاق دکتر.... دکتر خواست لباس پسرم رو بزنه بالا ایدین همش خندید و دکتر چقد ایدین رو دوسش داشت...همش باهاش حرف زد لوسش کرد...شکرخدا وزنشم عالیه...

چن وقته بدجور افتادم تو دور رژیم....و چن کیلو پررنگ کم کردم ایشالا بعدا نتیجه رو که باعث افتخارم و خوشحالیمه اعلام میکنم....

از کارای بچه ها بگم....ایدین رو که تا میذاری زمین هی میخواد برگرده تانصف میره بازدوباره برمیگرده سرجاش یعنی کامل نمیتونه فعلا....سلنازم همینطور....سلناز بغلم که هست همش صدا درمیاره و باصدای بلند میخنده کلی کیف میکنه....ایدین وقتی حوصله نداشته باشه و سرحال نباشه پاهاشو کاملا میکشه و صاف نگه میداره یه جورایی لج میکنه..خواب بچه ها سبک شده روزا تا میخوابونیم میذاریم سرجاشون یهویی جیغشون درمیاد و داد و بیداد....شباسلناز راخت میخوابه ایدین اذیت بود ولی با د ارویی که دکتر ابراهیم پور داده دوشبه راحت میخوابه...شکرخدااااا....

فعلا برم تابعد ایشالا

چن تا عکس مهمونتون میکنم



ادامه مطلب...

موضوع : ماچهار نفر
تاريخ : شنبه 23 آبان 1394 | نویسنده : الــنـــازجوون
بازدید : 303 مرتبه

سلام سلام وســــــلام

باتاخیر اومدم چهارمین ماهگرد فرشته هارو با چن تااز شیرین کاری هاشون ثبت کنم و برم

چهارماه گذشت و فرشته ها وارد ماه پنج زندگیشون شدن خدارو صدهزار مرتبه شکر....ماپیرمیشیم وبچه ها بزرگ تر...صداهای خوشکل درمیارن و کلی میخندن و خوابشون ای خداروشکر بدک نیست ...واکسن چهارماهگیشونم 19 ابان زدیم و شکرخدا زیاد اذیت نداشتن فقط ایدین دو روز تمام یه جورایی ناله میکرد و خوابشم بهم ریخته بودبعد تموم شدن روز سوم شکرخدا حالش بهترشد....

ایدین با مامانم و بابام میخوابه سلنازهم کنارمن و باباییش...

پ.ن:14:16      26 ابان

سلام مجدد

من دوباره یه کوچولو وقت پیدا کردم و اومدم

شکرخدا خواب بچه ها خوب شده

الان جفتشونم خوابن..دیروز ایدین روبردیم حموم بعدش چون دیگه غروب شد گفتیم سلنازم فردا میبریم الان یه ساعتی میشه سلناز رو حمومش کردیم بعد خودم رفتم  دوش گرفتم و اومدم خوابوندمش...ومن در ارامش به سرمیبرم و گفتم یه سر به وبلاگ بزنم...

اذیت بچه ها کمترشده...ایدین دیگه شباموقع خواب اذیت نمیکنه الحمدالله...

هرجفتشون چپ و راست برمیگردن ولی نمیتونن خودشون رو نگه دارن و برمیگردن دوباره...سلناز همش دستش مشته و دستای کوچیک و سفید و خوشکلش تودهنشه....و ایدینم گاهی انگشتش رو میخوره و اب دهنشون عجیب به راهه و مال سلناز خیلی شدیدتره....سلناز همش صداهای جیغ جیغویی در میاره باصدای بلند میخنده

خدایاهرچقد شکرت کنم بازم کمه همون بچه هایی که اندازه دوتاکف دست بودن حالا دیگه دارن میخندن شیطونی میکنن حرکت میکنن وای خدایا هزارهزارمرتبه شکرت...خدایا نصیب همه ی منتظرا بکن این شیرینی هارو....بابای بچه ها میره و میاد دور سر بچه ها میچرخه همش میگه خدایاشکرت که دوتا یکجا دادی از هرجنسیت....واقعا یه دنیا خوشبختی الان مال ماست...امیدوارم مشکلیم که داریم حل بشه اونموقع دیگه نور علی نور میشه و دیگه میشه گفت خوشبخت ترینم....

میخوام چن تا عکس از اواخر چهار ماهگی بچه ها بذارم برای این ماه بچه هاوبلاگ رو ننوشته بودم هی لحظه شماری میکردم بتونم بیام و چن خطی بنویسم....روی ماه همگی رو میبوسم و به خدای مهربون میسپارمتون

 



ادامه مطلب...

موضوع : ماچهار نفر
تاريخ : سه شنبه 12 آبان 1394 | نویسنده : الــنـــازجوون
بازدید : 295 مرتبه

سلام به همه

چن خطی بنویسم و برم الانه که یکی از وروجکا صداشون دربیاد خداروشکر مث همیشه که ساعت 13 اینا میخوابن خوابیدن  و قعلا خونمون خلوته....

روزا مث برق و باد میگذره ..... سختی ها کمتر شده ولی همچنان مامانم کنارمه...اگه کمک نداشتم قطعا سکته کرده بودم تاحالا با دوتا نی نی که واقعا تحمل گریه ی دوتا نی نی یکجا فوق العاده زجر اوره...

اواخر ماه چهارم هستیم...ایشالا داریم میریم توپنج ماه و شکرخدا که بچه ها هیچ مشکلی ندارن اوضاع هم الحمدالله بدک نیس...جدیدا هرصدایی که من درمیارم رو بچه ها تقلید میکنن..قغغغغغغغ میگن و میخندن و سلناز که همش اواز میخونه قربونش بشم...ایدینمم که خوش خندست اساسی....خدا نصیب همه ی منتظرا بکنه الهی.یه چن روز دیگه بچه هارو میبریم پیش دکترشون که برنامه غذایی و هرچی که لازمه رو بهمون بده و بگه که از کی شروع کنیم کمکی بدیم به بچه ها ....شیرخشک که دیگه انقد خوردن نداره طفلک بچه ها اذیت میشن....

19 آبان وقت  واکسن چهارماهگیشونه...البته 16 آبان  میرن تو5ماه ولی خب از بهداشت گفتن چن روز دیرتر بریم...خدا رحم کنه بهمون و زیاد درد نکشن طفل معصوم ها گناه دارن....بردیا نی نی داداشمم ماشالله هزار ماشالله اقاشده و ارشد نوه هاست الهی فدای سه تاشون بشم من که اسماشون شده سه قلوها

بردیاامروز رفت تو پنج ماه عمه جووووووووووووووووووووون مبارکت باشه الهی من فدات بشم...

ایشالا بعدا بتونم بیام بهتر بنویسم الان واقعا عجله ای نوشتم.....روی ماه تک تکتون رو میبوسم و خودتون و نی نی هاتون رو به خدای مهربون میسپارم



موضوع : ماچهار نفر
تاريخ : دوشنبه 4 آبان 1394 | نویسنده : الــنـــازجوون
بازدید : 615 مرتبه

ســــــــلام

احوالات دوستای گلم؟

من اومدم ولی عجله دارم الانه که ایدین بیدار بشه و سلناز جیغش دربیاد چون یه ساعتی هست بیدار شده  وبازی میکنه الانه که خسته بشه....

دیروز 3 آبان اولین غلت زدن ایدین رو که واقعا میشه گفت غلت زدن دیدم اتفاقا همون دیروز سلنازم خیلی سعی کرد اما برای ایدین خیلی عالی بود و کلی ذوق کردم....

دخملی و پسملی دیگه صداهای خوشکلشون خیلی وقته در اومده همش باخودشون حرف میزنن و بازی میکنن..دستا و انگشتاشون رو بازی میدن....

واما....

استارتش رو زدن و دارن مروارید هاشون در میان  و همش انگشتاشون تو دهنشونه و اب دهنشون جاریه ...

خوشحالم بخاطر دندون ولی از جهتیم چون تازه دل پیچه شکم دردشون نسبتا کمترشده بود و داشتن اروم میشدن و بخاطر دندون باز میفتن به گریه و اذییت یه جورایی دپرسم....البته فعلا درد میکشن و معلوم نیس کی مرواریدهاشون بزنه  بیرون...

هنوزم با مامانم هستم....ایدین گاهی خیلی اذیت میکنه و حتی شبا یه جورایی به زور میخوابه و اخر سر مامانم و بابام میتونن بخوابوننش...نوبت عوض شده حالا چن  روزه سلناز رو بردم پیش خودم میخوابونم و ایدین کنارمامانم میخوابه.سلناز خواب شباش عالیه.ولی ایدین تا سه چهار سال میخوابه  بیدار که میشه برای شیر دیگه ناله میکنه صدا در میاره از خودش و سرشو همش میکوبه و صورتش رو شدید میماله  گاهی نگران میشم ولی خب شواهد نشون میده از دندوناشه...

امسال اولین محرم بچه ها بود....سال قبل  نیت کردم بچه دار شدم بچه مو ببرم مراسم حضرت علی اصغر اما چون بچه ها اذیت داشتن و سعادتش رو داشتم که دوتا نی نی داشته باشم امسال نشد ولی اگه خدا بخواد و عمری باقی باشه سال اینده که یکمم بچه ها خودشون رو پیدا کنن باکمک مامانم میریم مراسم اگه خدا قبول کنه....یه روز قبل تاسوعا هم طبق هرسال که دایی خدا  بیامرزم شام میداد تومسجد و ماهم خانواده مادریم جمع میشدیم خونه ی پدری مامانم امسال هم به اتفاق دوقلوها رفتیم و همه دورمون جمع شدن و هی ماچ مالیشون کردن...و همه میگفتن خیلی نازن....خداروشکر بابت بچه های ناز و سلامتم خدا نصیب همه منتظرابکنه....روز تاسوعا قبل ظهر رفتیم دسته دیدیم و عصرتاشب خونه بودیم عاشوراهم رفتیم دیدن مامان بزرگم و  برگشتنی رفتیم نذری آش رشته و پلو گرفتیم از همکار شوشویی اقای واحدی  و شب هم عمو جاوید اومد با شوشوم برن شام غریبان که من گفتم زن عمومم با بچه ها بیان شام نذری قسمتشون بود و کنارهم نوش جان کردیم...امسال  محرم گذشت انشالله محرم سال اینده....

ذهنم خیلی خسته و درگیره  یه گره کور داریم هرکی وبلاگم رو میخونه اگه میشه لطفا التماس دعا

اینم چن تا عکس از چهارماهگی وروجکا

 



ادامه مطلب...

موضوع : ماچهار نفر
تاريخ : پنجشنبه 16 مهر 1394 | نویسنده : الــنـــازجوون
بازدید : 305 مرتبه

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ســـــــــــــــــــــــــــــــــلام وســـــــــــــــــــــــــــــلام

احوال دوستای مهربونم؟انشالله که خوب هستید وزیر سایه پروردگار مهربون و کنار خانواده های سبزتون زندگی شیرینی دارید روی ماه همتون رو میبوسم...

امروز ماه تموم شد...سه ماهی که سخت بود ولی شیرین و جدیدا داره شیرینترم میشه چون سلناز و ایدین نازم میبینن و لبخندمیزنن صداهای قشنگ درمیارن همه چی رو بادقت تمام تماشا میکنن....سخت بود چون وقتی جفتشون بیدار وبدن هردوشون بعل میخواستن هیچی از بازی کردن نمیدونستن وقتی بیدار بودن گریه میکردن ونمیشد یه نفری به جفتشون رسیدگی کرد خدا همه ی مامان باباهارو برای فرزنداشون نگه داره و سایهشون همیشه بالای سرمون این مدت مامان بابای من فوق العاده کمکم کردن بیشترازمن مراقب بچه ها بودن...دندون دردی که بعد زایمان اومده بود سراغم امونم نمیداد و این وسط همش مامان و بابام اصرار داشتن من بموقع بخوابم و  استراحت کنم و خودشو مراقب بچه ها باشن....سخت یااسون گذشت این وسط یه مشکل خیلییییییییییییییی بزرگی هم بود یه جورایی مالی که مربوط به پدرم و البته ما میشد که واقعا اذیت شدیم خیلی سخت بود اما خداروشکر همه چی داره به روال عادیش برمیگرده....

خوشکلای مامان چن روزه خیلی خوب شدن توعالم خودشون حرف میزنن قغغغغغغغغغ میکنن و میخندن حال سلنازم شکرخدا خیلی خوبه قبلا همش بغل میخواست و یه لحظه زمین میذاشتیش همش گریه میکرد اما حال خودش بازی میکنه و شکرخدا میکنم براری حال خوبش اما چن روزه ایدینم بیقراره روزا حالش خوبه ولی شب که میشه ساعت 8-9 گریه هاش شروع میشه و شب خوابیدنشم زیاد خوب نیست ساعت 12.1 بامداد میخوابه و ساعت 5 اینا بیدارمیشه ودیگه بیقراره....نیمدونم چشه....مادر که میشی با گریه ی بچه هات گریه ات میگیره و وقتی میخنده دنیا مال تو میشه اینو باهمه ی وجودم درک کردم...الحمدالله ..شکر برای وضعیتی که الان دارم ....

ازته دل برای دوستای گلم که منتظر فرشته هاشونن دعامیکنم خیلی زود قسمتشون بشه و فرشته هاشون رو بغل بگیرن...

برای سلامتی فرشته های منم دعا کنید

چن تا عکس برای سه ماهگیتون نفسای مامان

 



ادامه مطلب...

موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 42 صفحه بعد
درباره وبلاگ

29آذر ساعت5:45صبح متوجه خط دوم بی بی چکم شدم این یعنی معجزه ای که من دوساله منتظرش بودم...16دی متوجه شدم خدا جای یه فرشته دوتافرشته گذاشته تودلم...هفت اسفند متوجه شدیم یکی از دوقلوها دختر و اون یکی پسر هستش...شکرخدا________________________________________15تیرماه94 یهویی بخاطرمشکلی که بوجود اومد رفتم بستری شدم و ساعت12:40 دخترم با وزن2.600و 12.45پسرم باوزن2.300 به دنیا اومدن.16 تیر تولد فرشته های اسمونیم خداروشکر

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 65 نفر
بازديدهاي ديروز : 455 نفر
بازدید هفته قبل : 1523 نفر
كل بازديدها : 142173 نفر
امکانات جانبی

دختر-حميد طالب زاده


كد كج شدن تصاوير

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ