دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

یه روز بارونی

سلام به روی ماه تک تک دوستای عزیزم.......امروز نم نم بارون میادش خیلی خوشکله  هوای آسمونمون امیدوارم که خوب باشین و از تک تک لحظه هاتون نهایت استفاده رو بکنین خداروشکر منم حالم خوبهو اصلا دپرس نیستم...خداروشکر تا به امروز این سال جدید گوش شیطون کر همه چی خوب بوده وروبه راه و هیچ مشکلی نبوده خداروشکر برای داشتن دوستای خوبم...خدا هکیشه حافظشون باشه و همیشه گره از کاراشون باز کنه....یه دوست خوبم دارم که همیشه کمکم میکنه...باران جونم خدا خیرش بده و به حق 5 تن 9ماه بارداریش خوب باشه و سختی نکشه و خیلی راحت نی نی نازش فرشته کوچولوش بیاد تو بغلش امروز همسریم ماکو هستش و تا7:30میرسه خونه...شامشو میدم بعد میریم خرید...فرداشب عموم اینا میان...
24 فروردين 1393

یه شعرخوب

ادمه‌ بادبادکامون‌ یادمه‌ خنده‌ی‌ عروسکامون‌ یادمه‌ هنوزم‌ یادم‌ میاد تنگه‌ غروب‌ قصه‌ی‌ سوارِ زین‌ِ نقره‌کوب‌ دستای‌ حنایی‌ِ مادربزرگ‌ قصه‌ی‌ رُستم‌ُ دیو ، بره‌ وُ گرگ‌ عصای‌ پدربزرگ‌ باصفا چرخش‌ِ ذغال‌ِ قلیون‌ تو هوا بهترین‌ جایزه‌ یک‌ کلوچه‌ بود همه‌ی‌ دنیای‌ ما یه‌ کوچه‌ بود یادمه‌ وسعت‌ِ پاک‌ِ کوچه‌ها دل‌ دل‌ِ شنیدن‌ِ صدای‌ پا یادمه‌ امتحان‌ همیشه‌ سخت‌ اندازه‌ گرفتن‌ِ عمرِ درخت‌ گل‌ِ سرخ‌ِ پَرپَرِ لای‌ کتاب‌ قد کشیدن‌ تو ترانه‌های‌ ناب‌ وحشت‌ِ ترکه‌ی‌ مرطوب‌ِ انار دیوارِ مدرسه‌ وُ فکرِ فرار فصل‌ِ آسمونی‌ِ یکی‌ شدن‌ فصل‌ِ بی‌ دووم‌ِ خوشبختی‌ِ من‌ تکیه‌ گاه‌ِ بی‌ گناه‌ِ گریه‌ها ! تو کجا رفتی‌ ؟ کجا رفتی‌ ؟ کجا ؟ بی‌ تو همسایه‌ی‌ سایه‌ها...
23 فروردين 1393

نتیجه از نظر پرفسور عبدی

سلام خوبین دوستای گلم؟ امیدوارم روزجمعه ی خوبی رو سپری کرده باشین و کلی اتفاقات خوب براتون اتفاق افتاده باشه...الهی آمین نی نی نازم خیلی بدجور دلتنگتم...چراباید انقد منتظرت باشم؟وحسرت داشتنت رو بخورم؟چرا بابایی انقد نی نی دوس داره حتی بیشتر ازمن و همیشه میگه الناز وقتی نی نی بیاد وقتی از سرکار میرسم خونه وقتم و با نی نی میگذرونم و چقد دلخوش اون روزاست بابایی این چن روزه خیلی گرفته و بیحال بود...من فکرمیکردم شاید از کاش خسته ست و چون اول بهاره و بعدچن روزتعطیلی رفته سرکارلابد حوصله نداره...اما دیروز عصر بعدازاینکه از مطب دکتر عبدی اومدیم بیرون خودش اعتراف کرد وگفت که النازاین چن روز همش توخودم بودم و حوصله ی حتی حرف زدن هم نداشتم نگرا...
22 فروردين 1393

یکم دپرسم اما ناامید نیستم

سلام دوشنبه غروب شوشو از بانه رسید اومده بود ماشین رو برداشته بود و مستقیم رفته بود پیش باباایرج...یکم که گذشت باهم اومدن خونه...بعد سلام و احوالپرسی و یکم خوش و بش نشسته بودیم یهو ساعت 22:30تلفن همسری زنگ خورد...دیدیم پدرشوشو هستن پشت خط... ازحرفای همسری متوجه شدم که مادرو پدر و برادر مجرد شوشو دم خونه ی ما تلپ هستن...نگو وقتی همسرم به پدرش که گفته من فردا ازبانه میرسم و خسته ام بمونین پسفردا بیاین...پدرشوشو هم متوجه نشده برداشته زن و بچه شو روزیکه شوشو از بانه میرسه قشون کشی کرده خونه ی ما...منم که جاریم بهم زنگیده بود گفتم که اگه میشه فردا نیاین اونم گفته بود باشه اما نمیدونم چرا پدرشوشو از جاری اینا خبر نگرفته پاشده بود اومده بود خونه...
20 فروردين 1393

خدایا به دادبرس

سلام احوال دوستای گلم...منم خوبم خداروشکرفعلاخبری ازم نیست  منتظرم ببینم چی میشه...دیشب همسری بانه بودومن خونه ی باباایرجم بودم...بابایی دیراومدرفته بودبه مامان بزرگم سربزنه طفلی یکم ناخوش احواله...پیری ازپا درآوردتش...خدارحم کنه...ساعت نه به بعدبود که شماره ی جاری نامهربون افتادگوشیم....بسم الله الرحمن الرحیم...این دیگه چی میگه...زنگ زده بودخونه نبودیم زنگید گوشیم که ببینه خونه باشیم بیان بازدید...مثلاعیددیدنی...منم گفتم شرمنده که نشد....بعدش فکرکردم دیدیم حسش نیست فزدا یعنی امروز پاشم سلانه سلانه برم خونه ومنتظرایشون باشم که تشریف بیارن...زدبه سرم که اس بزنم  که بگم اگه میشه فرداشب تشریف نیارید بمونه پسفردا چونفردا یه کارمهم دارم...
18 فروردين 1393

ما و پرفسور عبدی مرحله اول

سلام...دیروزشنبه ساعت پنج و سی وپنج رسیدیم رفتیم داخل نوبت که گرفته بودیم اسم وگروه خونی و سن رویه برگه ثبت شد و من و شوشومنتظرنشستیم..وای خدا داشتم میلرزیدم...حالم چقدبدبود..مقنعه سرم کرده بودم همش از استرس یه دستم مقنعه مو درست میکرد...همش شوشومیگفت عزیزم آروم باش چراانقداذیت میکنی خودتو...یکم گذشت رفتیم داخل...پرفسورعبدی خیلی متشخص اماخاکی پشت میزشون نشسته بودن سلام واحوالپرسی و شروع بحث...آقای....خانم....سن...نسبت فامیلی دارید...وکلی سوال دیگه...همه آزمایشات رو نگاه انداختن و خداروشکرایشونم تاییدکردن که هیچ مشکلی نداریم...اماگفت خانم ذکایی شمایه آزمایش ندارید....یه سونوگرافی ازتخمدانام نوشت وگفت که قبل اینکه من درمان و آزمایشاتم رو شروع ...
17 فروردين 1393

وای خدایا شکرت

سلام امروز بی نهایت خوشحالم دلم یه دنیا شادی میخواد.....صبح با تلفن امینه جونم از خواب بیدار شدم....مسیج رو خوندم نوشته بود حدس بزن خبر خوووووووووب....از خونه بهش زنگ زدم یه چن کلمه حرف زده بودیم گفت حالا حدس بزن...گفتم نی نی توراهه؟گفت اره اونم چی دوقلووووووووووووووو خداروشکر....شارژ شدم....از دکتر وقت گرفتم برای ساعت 17:30 بعد کارامو کردم رفتم دوش گرفتم نهارمم مشخص کردم اومدم نشستم پای نت...اومدم نی نی وبلاگ چن تا پیام داشتم خوندم و رسیدم به پیام باران عزیزم....رمز داده بود...رفتم تو وبلاگش قبل اینکه متنی بخونم یه تصویر دیدم وای خدای من یعنی واقعیت داشت؟خدایا صد هزار مرتبه شکر واقعا یه لحظه انگار زمان ایستاد موبه تنم سیخ شد و نفهمیدم چی...
16 فروردين 1393

تعطیلات تمام شد

سلام دوستای گلم حالتون خوبه؟امیدوارم روزای خوبی رو پشت سر گذاشتین و روزای بهتری انتظارتون و میکشه انشالله...منم بدک نیستم اما خب هنوز کاملا خوب نشدم...همون روز که رسیدیم  شبش رفتیم دکتر 3تاامپول و دارو دادن حالا بهترم اما لبام ورم دارن یه جوری بد جور اصلا....ازفردا باز تنهایی میاد سراغم یه جورایی دلم گرفته...دیروز نزدیک غروب بغل شوشو اولین گریه ی سال جدید رو هم راه انداختیم....یادم افتاد که قراره باز تنهابمونم و شوشو ازشنبه بره دلم خون شد شوشو هم بغلم کرد و نذاشت زیاد گریه کنم... دیروز قبل ظهر من رفتم خونه ی بابام و شوشو فت پیش بابا بعدظهرم رفتیم دیدن مامان بزرگام...بعد مااومدیم خونه خودمون و یکم به کارام رسیدم و شوشویه نیم چرتی زد...
15 فروردين 1393

زنجان

سلام....دیشب ساعت یازده اینارسیدیم زنجان یه عالم دنبال هتل گشتیم آخرسر اومدیم هتل پیام دمشون گرم یه جای توپ هستش...اماچه فایده خیی حالم بده...دیروزاز غروب یه سرمایی رفت تووجودم تب ولرزگرفتم دیگه کوفتم شد  همش میلرزیدم....الانم داریم راه میفتیم بریم سمت اومیه شش ساعت راه من برم بوس بای
12 فروردين 1393

اصفهان شنبه 9 فروردین

سلام....روزبخیر...بالاخره رسیدیم اصفهان...شهرخوشکل وبزرگیه...اومدیم نشستیم سی وسه پل و منتظرداداش و شوشوم نشستیم که ماشین پارک کنن بیان پیشمون چای خوردیم ومنتظرشدیم....رفتیم نهاررو رستوران عبدالوهاب چلوکباب خوردیم خوب بود...بعداومدیم برای هتل یاسویت...خداروشکریه آپارتمان خوب پیداکردیم تو امیریه و اومدیم و الان مامانم وبابام وشوشوم دارن استراحت میکنن و من و داداش و امیروالنازنشستیم توهال....بیداربشن میریم بیرون احتمالااولش باغ پرندگان که شوشوم زیادروش تاکید داره...دیشب توشهرضاکه موندیم جامون خوب بود و امروزقبل دوازده راه افتادیم طرف اصفهان.....اومدیم باصاحب خونه خانمش سمت خونه و خانمه پیش من توماشین مانشست و باهم حرف زدیم...لهجه اش روخیلی دوس...
9 فروردين 1393