خدایا به دادبرس
سلام احوال دوستای گلم...منم خوبم خداروشکرفعلاخبری ازم نیست منتظرم ببینم چی میشه...دیشب همسری بانه بودومن خونه ی باباایرجم بودم...بابایی دیراومدرفته بودبه مامان بزرگم سربزنه طفلی یکم ناخوش احواله...پیری ازپا درآوردتش...خدارحم کنه...ساعت نه به بعدبود که شماره ی جاری نامهربون افتادگوشیم....بسم الله الرحمن الرحیم...این دیگه چی میگه...زنگ زده بودخونه نبودیم زنگید گوشیم که ببینه خونه باشیم بیان بازدید...مثلاعیددیدنی...منم گفتم شرمنده که نشد....بعدش فکرکردم دیدیم حسش نیست فزدا یعنی امروز پاشم سلانه سلانه برم خونه ومنتظرایشون باشم که تشریف بیارن...زدبه سرم که اس بزنم که بگم اگه میشه فرداشب تشریف نیارید بمونه پسفردا چونفردا یه کارمهم دارم شزمندتون میشم...اونم یه باشه فرستاد و حلش کردم خلاصه..خلاصه شب شدو ما لالاکردیم و وای خداچقددلم خواب میخواد...همش میخوام بخوابم و بی تحرک باشم...آی تنبل شدم...صبح ساعت ده اینابیدارشدم بامامانم صبحانه مفصل نوش جان کردیم و بعدشم جم و جورکردیم...تصمیم گرفتم برم ارایشگاچون فردا وقت نمیکردم و حسش نبود...خلاصه الان تایکم پیش آرایشگابودم گفتم به خودم برسم فردایکم خوشکل کنم.خخخخخخخ فرداشوشو سلماس هست مسیرش نزدیکه...پسفرداهم صبح میرم آزمایش..گاهی به دلم میفته میگم نکنه حامله ام و آزمایش بعدازاین مثبت نشون میده...هیچ اصراری ندارم...خداخودش صلاح دید بده ندیدم نده قربونش بشم صلاحمون رومیخواد...الان مامانی داره ماکارونی درست میکنه وای که چقدهوس کردم...انقدغذای بیرون خوردم دلم همش غدای مامانم و خونگی میخواد...فردا کارباتردمیل روشروع میکنم و تاخردادماه هدف گذاشتم برای خودم...دوستون دارم میبوسمتون فعلابابای



خدایا به دادبرس
