ما و پرفسور عبدی مرحله اول
سلام...دیروزشنبه ساعت پنج و سی وپنج رسیدیم رفتیم داخل نوبت که گرفته بودیم اسم وگروه خونی و سن رویه برگه ثبت شد و من و شوشومنتظرنشستیم..وای خدا داشتم میلرزیدم...حالم چقدبدبود..مقنعه سرم کرده بودم همش از استرس یه دستم مقنعه مو درست میکرد...همش شوشومیگفت عزیزم آروم باش چراانقداذیت میکنی خودتو...یکم گذشت رفتیم داخل...پرفسورعبدی خیلی متشخص اماخاکی پشت میزشون نشسته بودن سلام واحوالپرسی و شروع بحث...آقای....خانم....سن...نسبت فامیلی دارید...وکلی سوال دیگه...همه آزمایشات رو نگاه انداختن و خداروشکرایشونم تاییدکردن که هیچ مشکلی نداریم...اماگفت خانم ذکایی شمایه آزمایش ندارید....یه سونوگرافی ازتخمدانام نوشت وگفت که قبل اینکه من درمان و آزمایشاتم رو شروع کنم بایدبری پیش دکترحاج شفیعهاویا نان بخش...اول پیش اونابرو جواب میدن مطمءنا اماخدایی نکرده نشدمیای پیش خودم..خلاصه مشاوره شدیم و رفتیم که بریم آزمایش...هرجارفتیم براچن روزآینده وقت دادن هرچنددکترسه تاآزمایشگلروتاکیدکردن که بریم اونجاحتما....دیدیم نشدیکم گشتیم راه افتادیم بریم خونه که شوشوگفت خونه اعصابت خراب میشه بریم خونه ی باباایرج..گفتم باشه...برای امروزصیح باژیلاهماهنگ شدیم که صبح بریم آزمایش...صبح ساعت هشت بیدارشدیم آماده شدیم رفتیم آزمایش که اونم نشدو وقت دادن برای روزچهارشنبه بیست فروردین...ساعت یک اینارسیدم خونه بابا...امشب شوشوجونم سقزبانه هستش و منم دور ازش...خداجونم دل همه روشادکن و شکر بخاطر شادی دل دوستای گلم



ما و پرفسور عبدی مرحله اول
