دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

شنبه 9 فروردین

سلام صبح بهاری همه دوستای گلم بخیر....نی نی کوچولوم سلام....شیطون هنوزخبری ازت نیستا من موندم بلاتکلیف....امروزمامانم بهم گفت اون شب که بابابرامون فال حافظ گرفت فال دومی رو مامان برامن نیت کرده بود..خیلی خوب اومده بود...خبرخوش و این جورمعنی داشت...مامانم و من نشستیم توسالن یه مهمانپذیرتوشهرضاالبته حدس میزنم چون شب خواب آلودبودم...هتل نداشتن ....زن داداش خوابه و آقایون همگی تواتاقاشون خوابن...چن تالک زیرچشام افتاده مامانم میگه ازحاملگی هم میتونه باشه خیلیاصورتشون لک میفته...الله واعلم...بیداربشن میریم وباز توراهیم..،.انشالله قسمتمون بشه میریم قم زیات شاید یه چادرملی هم بخرم ودل شوشو وبابایی روشادش کنم خخخخخخخخ....دوستون دارم برام دعاکنیدسالم ...
9 فروردين 1393

سعدیه

شب خوش.....ساعت پانزده دقه به ده رفتیم طرف سعدیه...جای خوکشلی بود امابه حافظیه نمیرسه اصلا...وقت نشدباغ ارم بریم چون وقتش تموم شده بود...رفتیم شام همبرگرمهمون باباایرج انصافاخوشمزه بود...اومدیم یکم خریدکردیم واومدیم باباایرج براهمه مون فال حافظ گرفت و دونه دونه خوندو واقعالذت بردیم...قربون صدای نازش برم عشقمه باباییم...بعدش بادادتشم باقالاتمیزکردیم و الانم گذاشتیم داره میپزه و مامان بابا توچرت هستن و من و شوشو و امیرو داداش والنازنشستیم توهال ومنتظریم باقالابخوریم فرداقبل ظهرانشالله خونه روتخلیه میکنیم میریم ...اگه نت داشتم پست میذارم بووووووووس
8 فروردين 1393

روز دوم درشیراز

سلام....سلام...سلام روزخوبی بود برام امروز و خداروشکرخوش گذشته...صبح بیدارشدیم آقایون رفتن وسایل صبحانه گرفت اومدیم صبحانه خوردیم و بعدش آماده شدیم رفتیم حرم مطهر...شاهچراغ...حسابی زیارت کردیم و برای همه دوستای گلم دعاکردم انشالله که خداحاجت قلب همه روبده....الهی آمین...بعدرفتیم زندیه و اومدیم خونه و بابا بریونی مهمونمون کرد و الانم یه دوساعتی میشه همه خوابیدن جزباباایرج من و زنداداشمم تواتاقیم...احتمالا دیگه پاشن بریم چن جای دیگه هم ببینیم و فرداقبل ظهر میریم پاسارگاد و خلاصه بعدش یواش یواش راه میفتیم بیایم....امروز نسرین و مامانش وسمیرا اومدن ارومیه خونه ی مادرشوشوم هستن.....زن عمواینای شوشو...قراه یه وز قبل برسیم وبریم چالدران ددن اونا ان...
7 فروردين 1393

سلام کاکا

سلام به همه دوستای گلم....انشالله تا به امروز به همتون خوش گذشته و دل همتون شاده....منم فعلاازپ خبری نیست و همچنان بلاتکلیف موندم....جاتون خالی  من که خوش گذروندم و شکرخداخوب شروع کردم...دیروزظهررسیدیم شیرازو یه دوساعتی دنبال سویت گشتیم وهتل وای خیلی سخته تویه شهرغریب دنبال جایی بگردی...یه جای خیلی خوشکل گرفتیم وازچهاراومدیم توخونه همش پشت سرهم رفتیم حمام و من اولین نفربودم...شبم ساعت یازده ونیم رفتیم حافظیه که پشت خونه بود...خیلی خوشکل بودوهمه داشتن عکسای باحال میگرفتن..یه یادگاری ازغرفه اش هم گرفتیم که بعداعکساشومیذارم و بعدش کیک وچای خوردیم و اومدیم خونه داداشم اینترنتموفعال کردشارژنداشتم ...گفتم یه پست بذارم دلم بازشه خیلی دلم تنگه....
7 فروردين 1393

سلام بهاری دوم فروردین

سلاااااااام دوستای گلم عیدهمگی مبارک....امیدوارم تا به امروز بهتون خوش گذشته باشه...وای خیلی خسته ام ...تازه الان رسیدیم مهمانپذیر.....الان اهوازیم تو مهمانپذیر اهوازیم...اولین سال تحویلی ود که از خونه دوربودم...ساعت اینابودازخونه حرکت کردیم و تانصف راه اومدیم....طرفای سقزبودیم دیدیم صددویست نفر دارن میرقصن کورد بودن خوشبحالشون چه دل خوشی دارن...برای سال تحویل مراسم داشتن یکم نگاه کردیم و بعدبازراه افتادیم....سنندج رفتیم رستوران ریواس  شام سفارش دادیم تازه شروع کرده بودیم سال تحویل شدو لحظه مون بهاری شد...همون شب رفتیم هتل کاج و صبحشم راه افتادیم کامیاران.کرمانشاه.طاق بستان و بیستون.شب پلدختر موندیم و بعدش اندیمشک و شوش و الانم اهواز......
2 فروردين 1393

آخرین پست سال 92

                                            سلام به روی ماهتون دوستای گلم پیشاپیش سال نو رو خدمتتون تبریک عرض میکنم و بهترین ها رو براتون آرزو میکنم امیدوارم دلتون سرشار از شادی و خوشی و لباتون خندون باشه و هرگز تو زندگیتون به در بسته نخورید و آه نکشید ____________آلهــــــــــــــــــــی آمین______________ من که اون روز رفتم برای آزمایش نتیجه منفی بود....یه چن ثانیه دپرس شدم اما میدونستم منفیه خداروشکر کردم و بازتوکل...
29 اسفند 1392

وای خدا این بار سومه مینویسم و حذف میشه

سلام عزیز دلم خوشکلم فداتشم خسته شدم این بار سومه دارم مینویسم خدا رحم کنه این بار رو عزیزم امروز خیلی خسته شدم... امروز بابایی از ساعت7صبح رفته شرکت برای تسویه ...از ساعت 9 صبح ارایشگا بودم تا ساعت 2:30 وای اصلاح داشتم و رنگ مش...خودمم به دوستام کمک کردم...ابروهامو یه مدل اسپورت خیلی خوشکل برداشتن همه میپسندیدن میگفتن از مدل ابروی من براشون بردارن خخخخ بابایی شماهم 4 زنگ زد که تو راهه داره میرسه...اما بعدش یه نیم ساعت بعد زنگید گفت پیش سجاده و رفتن ماشین رو نشون دکترش بدن خخخخخخخخ...منم تاالان منتظرشم قراره بیاد بریم خرت پرتامو بخرم...اگه مشکلی پیش نیومد و عمه جونتون منزل تشریف داشتن شب بریم کادوی عیدشون رو بدیم اخه معلوم نیست ما کی حر...
26 اسفند 1392

میخوام فکرکنم که هستی...ساده با نینیم

بهترین هدیه ی خداوندی که البته هنوز تجربه ای ازت ندارم  ازامروز میخوام مثبت فکرکنم همه دوستام یهم دلگرمی و امید میدن چطورمیتونم انقدمنفی فکرکنم ازامروز میخوام تووجودم حست کنم...تاامروزهیچ حس خاصی نداشتم و ذوق نمیکردم اما امروزکه با مامان جونم یکم حرف زدم خیلی دلم روشن شده و امیدوارم دارم ذوق مرگ میشم مامانی...نمیگم اگه نیومدی ناراحت نمیشم نه اما خب امروزکه انقدشنگولم اگه جواب منفی بگیرم خیلی ناراحت میشم اما خب میتونم به زندگیم ادامه بدم و منتظرماههای آینده باشم....امامامانی من تو این چندماه اخیر انقد حس خوب نداشتم مث امروز...مامان وبابای من هیچ نوه ای ندارن  بااومدن تو کلی ذوق میکنن عزیزم...چی میشه اومده باشی و سال نود و دو رو باهم...
25 اسفند 1392

آخرین شنبه سال92

سلام دوستای گلم...سلام نازدونه ی مامان الهی فداتشم یه روزم گذشت وخبری نشدومن همچنان منتظرم اگه خبری نشداخرای سال میرم آزمایش و خبرخوش میارم برای همه...هرچند♡♡♡مامانی امشب آهرین شبیه که من بدون بابایی اومدم خونه ی باباایرج...چون آخرین بارهستش که میره بانه و فردا آخرین روزکاریشونه وبه کمک خدا این سال هم به خوبی وخوشی تموم میشه و یه سال خوشکل دیگه رو شروع میکنیم...مامانی هیچ دردی وحسی ندارم امافقط انگارتوشکمم حباب میترکه خخخخخخخ دلیلشو خداعالم است....خداجونم خیلی بهت احتیاج دارم کمکم کن میخوام مامان بشم هرچندآمادگیشودارم و میدونم اگه نشه هم ازپانمیفتم و خیلی زودبه هدفم میرسم...همه دوستای گلم همه اونایی که منتظرن رو ازچشم انتظاری دربیارواین دم آ...
24 اسفند 1392

چهارشنبه پنجشنبه جمعه بعدشم که شنبه

سلام اول از همه دوستای گلم ...امیدوارم حالتون خوب باشه و دلتون شاد و از خونه تکونی هاتون تموم شده باشین و با خیال راحت و دل خوش  به همراه خانواده های سبز و گرمتون به پیشواز سال جدید برین انشالله سلام نی نی نازم...ماهک من الهی فداتشم قول بده که این بار اومدی مامان جان خیلی زیادمنتظرت موندم و بودم و هستم... نفس مامان...الان تو تلویزیون یه حدیث نوشتن که شوشو برگشت گفت الناز برای من و تو گفتن ها کسی که بر مرکب صبر و بردباری سوار شد  پیروز میدان میشود....شاید جای چن کلمه رو جابجا گفته باشم اما غیر ازاین چیزی نبود...بعد یهویی یه فیلمی شروع شد که صحنه هایی از حرم اما رضا(ع)رو نشون داد وای خدا دلم یه جوری شد...شوشو برگشت گفت الناز...
23 اسفند 1392