دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

اولین قدم بعد از صد قدم(دکترنان بخش1)

سلام من اومدم....دوستای گلم امیدوارم تا به این لحظه از ساعت رو به خوبی و خوشی پست سر گذاشته باشین...یکی دوبار خواستم پست بذارم اما حرفی برای نوشتن نداشتم..دیروز روز بدی نبود اما اونی هم نبود که من میخواستم شب قبلش که رفتیم دیدن مادرشوشو اونجا گفتن که پدر بزرگ داماد مادرشوهرم فوت شده ...همونجا گفتم که شوشوم به شوهر خواهرش تماس بگیره و تسلیت بگه...قرار شد فرداش یعنی دیروز به اتفاق شوشو بریم مسجد و فاتحه ای بدیم...اما سرظهری منصرف شدم....یه جوری اومد برام...من هیچ کس رو اونجا نمیشناختم..مادرشوهر و جاری نامهربونمم که رفتنی بهم نگفتن بامابیا..شوشوم ارومیه بود...اومد نهارشو خورد و پرسید که منم میرم یانه منم گفتم نه حوصله ندارم و نرفتم...صبح...
2 ارديبهشت 1393

کادوی کوچولوی من

این کادوی خوشکل رو پسردایی عزیزم امیر برام خریده البته یکی برای من و یه سبزشو برای زن داداش الناز...مرسی امیر جون...جالب اینجاست با عروسک ولنتاینم ست شدن ..شدن پدرو پسر خخخخخخخ ...
2 ارديبهشت 1393

روزت مبارک مـــــــــــــــــــادرم

گـــرامیداشت روز مادر گرامیداشت فرشته ای آسمانی است که خداوند به هر انسانی در روی زمین یکی از آنها را هدیه داده است...فقط و فقط یکی که هیچ جایگزینی ندارد....فــــرشته ی زیبای من روزت مبارک تنها غمخواری که هیچوقت تنهام نذاشت و همیشه پای حرفام نشست و سنگ صبورم شد...مامانی جونم فرشته ی آسمونی خودمی خیلی بـــــــــــــــــــــزرگی برام قبل ازدواجم شاید زیاد دلتو شکوندم و یکم جوونی کردم اما حالا که میدونی دختر خوبیم....عاشقتم...عوضش دعا کن خدا هم یه نی نی صحیح و سالم و ناز به من و همسری بده شماهم نوه داربشین خسته نشیدن از تنهایی یکی بیاد خونتون رو بریزه بهم خخخخخخخخخخخ بحثمون رو عوض میکنیم و از مامان فرشته ام که همه دنیای منه عذ...
30 فروردين 1393

عمل چشم پدرشوشو

سلام... امروز خیلی شارژ بودم...قطره ویتاگنوس رو اولین برا استفاده کردم...روحیم خداروشکر خیلی خوبه....دیشی اگه شوشو میگفت میرفتیم خونه ی بابا اما چون حالم خوب نبود منم یادش ننداختم و درنتیجه نرفتیم امروزم همسری پلدشت بود عصری زنگ زد که داره میاد و منم اماده باشه که شب میریم بیرون منم گفتم حالا بیا خونه میریم باشه...تودلم گفتم باز باباش یادش نیست اگه نگه منم یادش نمیندازم و میریم بیرون که یه نیم ساعت بعدش زنگ زد دوباره که الناز یادم رفته بود امروز قرار بود چشم بابارو عمل کنن گفتم باشه بیا میریم....خونه رسیدینی به مامانش زنگیده بود مامانش گفته بود که عروس و دختر و پسرش بیمارستانن و شب بیمارستان میمونه باباش فردا مرخص میشه...خلاصه اینکه...ت...
28 فروردين 1393

بالاخره اومد

سلام... امروزمونم اینطوری گذشت شکر خدا بازم بد نبود... صبح بازنگ در خونه ی مامانم اینا از خواب بیدار شدم امیر پسرداییم بود...من اما لباس خواب تنم بود نخواستم بیام بیرون اما صدای امیرو ماامنم رو میشنیدم دارن صحبت میکنن...بعدش اومدم...امیر از مشکلی که برای امیر رضا یعنی برادرزاده اش که میشه نوه ی دوتا دایی هام میشه گفت که ..... بمــــــــــــــاند خلاصه بعدش با مامانم صبحانه خوردیم ..یکم گذشت  و من متوجه اومدن پـــــــــــــــــــــــری شدم....البته فقط در حد لک خوب خداروشکر این مشکلم داره حل میشه...اما از صبح همش یه پام گلاب به روتونwcهستش نمیدونم چمه...اون روزم که چکاپ شدم مشکلی نداشتم.... حالا فعلا منتظرم ببینم چی میشه... ...
27 فروردين 1393

من خونه ی بابا ایرج

 سلام من حالم تقریبا خوبه اما نه زیاد.... حالا میگم چرا... دیروز صبح مامانیم طبق قرارمون صبح اومد خونه مون...منم تا مامان بیاد کارامو کردم و فقط موند نهار و ورزشم....بعد مامان اومد ظهربابابیی اومد و عصرم شوشوجونم اومد....خلاصه....شوشوجونم عصری رفته بود دفتر تازه افتتاح شده ی بابا و داداشم و یه جعبه شکلات کادویی خریده بود وقتی بابا ایرج گفت که دومادم اومده بود دفتر بعدش من پرسیدم که چیزی خریدی برای دفرت گفت اره شکلات کلی خوشحال شدم  چون تو دلم بود به شوشو بگم اگه رفتی شیرینی اینا نخر و شکلات بخر جالب بود برام فکرشبیه به هم من و شوشوجونم خلاصه ساعتها گذشت و شب بعد شام عمو و زن عمو و لیلا و داداش کوچولوش اومدن...یه ساعتی نش...
26 فروردين 1393