اولین قدم بعد از صد قدم(دکترنان بخش1)
سلام من اومدم....دوستای گلم امیدوارم تا به این لحظه از ساعت رو به خوبی و خوشی پست سر گذاشته باشین...یکی دوبار خواستم پست بذارم اما حرفی برای نوشتن نداشتم..دیروز روز بدی نبود اما اونی هم نبود که من میخواستم شب قبلش که رفتیم دیدن مادرشوشو اونجا گفتن که پدر بزرگ داماد مادرشوهرم فوت شده ...همونجا گفتم که شوشوم به شوهر خواهرش تماس بگیره و تسلیت بگه...قرار شد فرداش یعنی دیروز به اتفاق شوشو بریم مسجد و فاتحه ای بدیم...اما سرظهری منصرف شدم....یه جوری اومد برام...من هیچ کس رو اونجا نمیشناختم..مادرشوهر و جاری نامهربونمم که رفتنی بهم نگفتن بامابیا..شوشوم ارومیه بود...اومد نهارشو خورد و پرسید که منم میرم یانه منم گفتم نه حوصله ندارم و نرفتم...صبح...
نویسنده :
الــنـــازجوون
16:53






