بالاخره اومد
سلام...
امروزمونم اینطوری گذشت شکر خدا بازم بد نبود...
صبح بازنگ در خونه ی مامانم اینا از خواب بیدار شدم امیر پسرداییم بود...من اما لباس خواب تنم بود نخواستم بیام بیرون اما صدای امیرو ماامنم رو میشنیدم دارن صحبت میکنن...بعدش اومدم...امیر از مشکلی که برای امیر رضا یعنی برادرزاده اش که میشه نوه ی دوتا دایی هام میشه گفت که ..... بمــــــــــــــاند![]()
خلاصه بعدش با مامانم صبحانه خوردیم ..یکم گذشت و من متوجه اومدن پـــــــــــــــــــــــری شدم....البته فقط در حد لک
خوب خداروشکر این مشکلم داره حل میشه...اما از صبح همش یه پام گلاب به روتونwcهستش نمیدونم چمه...اون روزم که چکاپ شدم مشکلی نداشتم....
حالا فعلا منتظرم ببینم چی میشه...

من این تصویر رو دوس داشتم گفتم بذارم شماهم ببینید![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



بالاخره اومد
