عمل چشم پدرشوشو
سلام...
امروز خیلی شارژ بودم...قطره ویتاگنوس رو اولین برا استفاده کردم...روحیم خداروشکر خیلی خوبه....دیشی اگه شوشو میگفت میرفتیم خونه ی بابا اما چون حالم خوب نبود منم یادش ننداختم و درنتیجه نرفتیم
امروزم همسری پلدشت بود عصری زنگ زد که داره میاد و منم اماده باشه که شب میریم بیرون منم گفتم حالا بیا خونه میریم باشه...تودلم گفتم باز باباش یادش نیست اگه نگه منم یادش نمیندازم و میریم بیرون
که یه نیم ساعت بعدش زنگ زد دوباره که الناز یادم رفته بود امروز قرار بود چشم بابارو عمل کنن گفتم باشه بیا میریم....خونه رسیدینی به مامانش زنگیده بود مامانش گفته بود که عروس و دختر و پسرش بیمارستانن و شب بیمارستان میمونه باباش فردا مرخص میشه...خلاصه اینکه...تو دلم گفتم نمیدونم چه حکمتی داره اون روز مادرشوهری بهم گفت به مادرشوهرش یعنی مامان بزرگ همسری نگیم که بیا ارومیه میبریمت دکتر گردن ما نندازید حالا خودش باید خرج بیمارستان و رفت و امداش کنه...والا قربون خدابشم ....حالا ببینم احتمالا داریم میریم بیمارستان عیادت جناب پدر شوهر مهـــــــــــــربونم



عمل چشم پدرشوشو
