من خونه ی بابا ایرج

سلام
من حالم تقریبا خوبه اما نه زیاد....
حالا میگم چرا...
دیروز صبح مامانیم طبق قرارمون صبح اومد خونه مون...منم تا مامان بیاد کارامو کردم و فقط موند نهار و ورزشم....بعد مامان اومد ظهربابابیی اومد و عصرم شوشوجونم اومد....خلاصه....شوشوجونم عصری رفته بود دفتر تازه افتتاح شده ی بابا و داداشم و یه جعبه شکلات کادویی خریده بود
وقتی بابا ایرج گفت که دومادم اومده بود دفتر بعدش من پرسیدم که چیزی خریدی برای دفرت گفت اره شکلات کلی خوشحال شدم چون تو دلم بود به شوشو بگم اگه رفتی شیرینی اینا نخر و شکلات بخر جالب بود برام فکرشبیه به هم من و شوشوجونم
خلاصه ساعتها گذشت و شب بعد شام عمو و زن عمو و لیلا و داداش کوچولوش اومدن...یه ساعتی نشستیم و بعدش من با الناز هماهنگ شدم و رفتیم خونه ی داداشم
ساعت 12به بعد اومدیم خونه...شوشوم باید زودتر میخوابید تاصبح ساعت 6بره سقز...منم صبح بدرقه اش کردم و اومدم خوابیدم....صبحم پاشدم مرتب کردم و وسایلم رو برداشتم اومد خونه ی باباایرج...مانتوم و که پوشیدم دیدم برام گشاد شده خیلی خوشحال شدم و بااعتماد به نفس اومدم..مامان بزرگمم خونه ی بابا ایرج بود...بعد ظهر یه تگرگی اومد افتضاح بود
خلاصه عصری مامان بزرگم رو باباایرج برد و من و مامانم تنها موندیم...الانم سه تایی نشستیم هندونه میخوریم البته من نه چون رژیمم...امروز خوب خودمو نگه داشتم و زیاد نخوردم
اه اه چه سالگرد عقدی داشتم امروز......بدون شوشو
باشه انشالله فردا پسفردا جبران میکنیم....راستی گفتم حالم بده بخاطر تبخالم....صبح که بیدراشدم دیدم باز تبخال زدم....درد داره....همش داغ میزنم که خوب بشه اخه میگن اینطوری خوب میشه والبته چن بار امتحان کردم و خوب شدم....نمیدونم از درون چه مشکلی دارم که زود زود تبخال میزنم....دوستون دارم...شب همگی خوش



من خونه ی بابا ایرج
