دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

دومین قدم بزرگ

ســــــــــــــــــــلام به همـــــــــــــــــه  پنجشنبه ی خوبی رو براتون آرزو میکنم با بهترین خبرها و اتفاقات دور از همه استرس ها و نگــــرانی ها نی نی نازم میوه ی زندگیم همه وجودم نمیدونم این ماه میای تو دل مامانی یانه؟بااینکه مث ماههای قبل تلاش جدی نکردم برای اومدنت و بیشتر به فکر خودم بودم اما بازم امیدم به خداست....به فکر خودم بودم چون با سالم بودن من تو عزیزدلمم سالم میای فداتشم مامانی متفورمین که میخورم بدجوری دلم ضعف میره همش میخوام بخورم....اما نمیخورم...قبلنا میتونستم تا خود عصر فقط با آب خوردن بمونم هرچند اشتباه میکردم اما حالا سختمه....خلاصه تو بد وضعیتیم صبح ظهر شب همش دلم ضعف میره....تلاش میکنم لاغرکنم....بالاخره ...
20 ارديبهشت 1393

جمه 12 اردیبهشت تولد بابا ایرجم

ســــــــــــلام دوستای گلم اول هفته ی خوبی داشته باشین و تاآخرش بهتون خوش بگذره و کلا سرحال باشید من خداروشکر حالم خیلی خوبه...ازصبح کارامو کردم...ورزشمو کردم...نهارمم الان روزگازه...همسرم تو راهه حمومم کردم از یه ساعت پیشم نشستم پای نت خستگی در کنم.... دیروز 12 اردیبهشت تولد یکی از بهترین باباهای دنیا بود...باباجونم من عاشقتم ...تصمیم گرفته بودیم دیروز رو خوش بگذرونیم...من و همسری هفته قبل پیشنهاد دادیم که جمعه اینده که دیروز باشه تولد بابا رو تدارک ببینیم و بریم بیرون...بعد داداش اینا رو هم درجریان گذاشتیمو خلاصه همه چی جور شد برای یه گردش و تفریح فوق العاده ...واقعا طبعیت ارومیه تو این فصل بی نظیره توراه مارمیشو از داخل ماش...
13 ارديبهشت 1393

لیله الرغائب

      سلام خدای بزرگ...خدای پاکی ها...خدای آسمون و زمین...امشب یه شب بزرگه..یه شب تک و بی نظیر...شبی که همه میتونن دست پر برگردن و تو امشب میتونی تو این شب فوق العاده دل خیلیاروشادکنی....منم امشب خیلی دعاها دارم و میخوام همینجا همه ی حرفای دلمو بزنم....خداجونم خیلیا دستاشون رو به سمتت بلند میکنن و ازت میخوان تکیه گاه زندگیشون که شاید زندان باشن یا از خانواده دور باشن رو زودتر بهشون برسونی....خدایا خیلیا هیچ سرپناه و تکیه گاهی ندارن  و تنها امیدشون فقط تویی...خیلیا از داشتن پد ومادر محرومن خودت به خداوندیت قسم نذار دلشون بشکنه...خیلیا سلامتیشون رو از دست دادن نذار عذاب بکشن کاری کن حالشون انقد خوب بشه که تا ا...
11 ارديبهشت 1393

آزمایش..بیمارستان عارفیان

سلام روز دوستای گلم بخیر.... نی نی نازم کوچولوی تپل خودم عزیز دلم برای اومدنت لحظه شماری میکنم مامان جون دیشب با مامان جونم تصمیم گرفتیم باهم بریم برای ازمایش چکاپ من که دکتر عطا گلکار گفته بودن...گفتم مامانمم بیاد تا اونم چکاپ بشه نتیجه رو باهم ببریم مامانمم یکم لاغرکنم صبح ساعت 8 گوشیم زنگ خورد و بیدارشدم مامانم بیدرابود لباس پوشیدیم رفتیم عارفیان...وای رفتیم داخل دیدیم چقد شلوغه...نوبت گرفتیم نفر 23رو صدا زده بودن و منم نفر 90 بودم نشستیم اخراش گفتن که مامانم نمیتونه ازمایش بده چون باید دکتر مشخص کنه که چه ازمایشی باید بده ما میخواستیم ازمایش چکاپ ازاد بدیم دیگه خلاصه نشستیم منتظر و اخر سر نوبت من شد و بعدش رفتم اه اه وقتی سرن...
7 ارديبهشت 1393

جمعه5 اردیبهشت دره قاسملو

سلام دوستای گلم روز شنبه تون بخیر امیدوارم اول هفته ی خوبی شروع کرده باشین و کل هفته رو همش خبرای خوب بشنوین و کلی شادی بکنین انشالله پنجشنبه همسری مهربونم ارومیه تشریف داشتن صبح که رفت دیگه ساعت9 زنگ زد گفت برای صبحونه نمیاد منم پاشدم سماور خاموش کردم اومدم دوباره خوابیدم متفورمین که میخورم فعلا اولشه یه حالی میشم...یکم گذشت پاشدم خونه رو مرتب کردم به خودم رسیدم و نهارو اماده کردم بعدش منتظر عزیز جان نشستم....سرظهری داداش سجاد لپ تابپ رو اورد و خیالم راحت شد اخه من بی لپ تاپ و نت نمیتونم بمونم که همسری اومد و نهار خوردیم و استراحت و ترکوندن لاو و اخرسرم که وقت گذشت پاشدیم رفتیم خرید همسری ساعتی که قولشو داده بود رو خرید و یکمم خرت و پ...
6 ارديبهشت 1393

تجویز دکترنان بخش

سلام مامان جونم نقسم همه کسم تویی که نیومده شدی دلخوشیم...عزیزم دیروزعصربابایی قربونش بشم خیلی باعجله رسیدخونه من زودی رفتم ماشین و روشن کردم  ازپارکینگ اوردم بیرون بابالباس پوشیداومدرفتیم...رفتیم داخل مطب پرررررررررر بود..قربون خدابشم چرا نازایی انقد زیادشده...نوبت من گذشته بود چون هفت و پنجاه رسیدیم مطلب یه نیم ساعتی باهمسری نشستیم  منتظر...بعدگفتن خانم ذکایی بااسترس تمام رفتم داخل...خانم منشی منوبردن پشت پرده گفتن لباساتو درییار الان خانم دکترمیان برای معاینه...گفتم وای من که تازه معاینه شدم بازم معاینه...بالبخندگفتن بله...اخمالوبودا اما اون لحظه ازش خوشم اومدفهمیدم مهلبونه...رفتم روتخت ومنتظرشدم معاینه شدم و لباس پوشیدم رفتم پی...
3 ارديبهشت 1393