دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

حـــــــــالم بده

سلام  خوبید دوستان؟ من امروز حالم خوب نیست... از دیروز خیلی کم شکم درد داشتم اما امروز از صبح که بیدار شدم شدید ترشده....زیر دلم سمت چپ همش حباب میترکه انگار و تیر میکشه یه درد که تا به حال اینطوری  شو ندیده بودم....نفخ دارم انگار زیردلم قرار شده بود صبح برم سونوگرافی اما شب اخر وقت  به لیلا اس دادم گفتم دخترعموجون صبح نمیریم کاراتوبکن نهاربیا بعدظهر میریم مطب...پاشدم قیمه درست کردم....لیلا 11:45رسید خونه ما... الانم یه چن دقیقه ست نشستم کارم تموم شد...نهارمیخوریم و ستایش میبینیم و بعدشم میریم تا ببنم این بار چی میشه خدایا.... دیروزهم همسری یه جورایی مریض شد تب کرد و عرق کرد و بعدش خوب شد شب دوباره بد شدامرو...
24 خرداد 1393

________میلاد__________

سلام عید بزرگ شیعیان مبــــــــــــــــــارک دوستای گلم عیدتون مبارک انشالله که هرچی تواین شب بزرگ از خدا میخواهید بهتون بده و دلتون رو شاد بکنه به حق امام زمان من بعد از ظهر رفتم و آمپولم رو بهم تزریق کردن و خلاص...خداروشکر هیچ اذیتی ندارم فکرمیکردم شاید کمردرد یا شکم درد داشته باشم....اما اونم ندارم شکرخدا....بعد رفتیم خونه عمو و یه چن ساعت اونجا  بودیم تا بعدش اومدنی لیلا دختر عموم رو هم باخودمون اوردیم خونه ی بابا ایرج...بعدش قبل  شام امیر و داداشم با شیرینی عیداومدن خونه....بابااومد....شوشوجونم از استخراومدو بعد داداش و امیر رفتن و ماهم شاممون رو خوردیم به همین راحتی خیلی دلم میخواست فردا روزه باشم اما دارو دار...
23 خرداد 1393

خــــــــدایا

سلام  دیروز قرار شد برم مطب دکتر گلکار(دکترنغذیه)ساعت 4/30 همسری رسیدن غذا رو گرم کردم و خوردیم یکم گپ و بعدش ساعت 6/15 امده شدم و به مامانم زنگ زده که اماده باشه بریم دنبالش بریم مطب...رفتیم زیاد معطل نشدیم...رفتیم داخل محضر دکتر گلکار...خیلی باشخصیت و احترام....سلام واحوالپرسی و بعدش فشار م و قلبم رو معاینه کرد و گفت برو رو ترازو....ووووی استرس داشتم اخه نهار خورده بودم با کلی اب...توخونه نیم کیلو یه کیلو اضافه نشونم داد...رفتم رو تزازوی دکتر دکتر گفت بارک الله افرینباید بهت جایزه بدم خخخخخخخ پنج کیلو و خرده البته با ساعت سنگینی که دستم بود مطمینا خرده ای هم بخاطراون بود...شکرخدا همون دارو ها رو برام نسخه کردن...بهم گفتن سعی کن لاغ...
22 خرداد 1393

یه روز بدددد

سلام دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه و در کل خوش بگذرونید...انشـــــــــــــــــــاالله حال دیروز من فوق العاده بــــــــــــــــــدبود صبح تا 10:30 خوابیدم بعدش که بیدارشدم همینطوری رو تخت ولو موندم.....وای خـــــــــــــدایه نیم ساعتی با لپ تاب ور  رفتم دیدم نه اصلا حوصله ندارم... باز دوباره خوابیدم از دو تا 6......از همسری پرسیدم غذا خوردی یا بپزونم...گفت نه چیزی نخوردم....پاشدم با بی حالی غذا اماده کردماز شب قبلش تا همون روز غروب هیچی نخوردم حتی یه لیوان اب...نمیدونم چون با شوشو یکم بحثمون شده بود سر تماس مادرش یا اثر قرصا بود(کلومیفن...لتروزول)شایدم هر دو.....خلاصه همسری اومد حالمو دید گفت یه لقمه بخوریم ببرمت دکتر.....
21 خرداد 1393

آمپول نایاب من

سلام خوبید دوستای گلم؟ امروز بعد اینکه همسری رو بدرقه اش کردم و رفت اومدم لالا تلفن خونه رو قطع گوشیمم سایلنت کردم از خستگی و بدن درد داشتم هلاک میشدم...بالاخره ساعت 10:15 چشمامو باز کردم به کارایی که باید میکردم فکر کردم که خونه رو تمیز میکنم و به خودم میرسم.....یهو گوشی رو گرفتم دستم دیدم همسری 4-5بار تماس گرفته زنگ زدم با صدای گرفتم باهاش صحبت کردم گفت الناز کجایی نگرانت شدم اخه گفتم خواب بودم....گفت لباس بپوش برو داروخونه داروهاتوبگیر دوستم سپرده برات نگه داشتن....گفتم بخدا نمیتونم برم اصلا حالشو ندارم اخه قرار بود توخونه کار و ورزش کنم...گفت باشه پس به داداشت بگو بره گفتم نمیخوام...خلاصه گفت الناز برو منم گفتم فعلا نمیدونم.....بعد...
18 خرداد 1393

بالاخره رفتم جلو

سلام دوستای خوبم امیدوارم روز خوبی رو شروع کرده باشینو پر از انرژی باشین امروز روز خسته کننده اما تقریبا خوبی داشتم... اون از صبح که رفتیم ازمایش و قابل توجه دوستایی که میخوان برن آزمایش هورمونی بدن 96000تومان بادفترچه و ازاد 136000آزاد می باشد تابعدظهر با دختر عموم لیلا بودیم و ساعت 16:30 شوشوجونم رسیدن و بعد نهار و چای و میوه پاشدیم آماده شدیم تا بریم نتیجه آزمایش رو بگیریم و ببریم برای دکتر نان بخش.... تاشوشو ماشین رو پارک کنه من و لیلارفتیم آزمایش رو گرفتیم و بعدش سه تایی رفتیم مطب دکتر از ساعت 6 منتظرنشستیم تو مطب تا ساعت 10:15وااااااااااای دیگه دلم میخواست داد بزنم کلمو بکوبم به درو دیوار بالاخره نوبتم رسید و گفتن که باید س...
18 خرداد 1393

من اومــــــــــــــدم

ســــــــــــلام من اومدم امیدوارم تک تک دوستای گلم سرحال باشن و بهترین روزهارو کنار خانواده های گرمشون داشته باشن من بعد سه روز اومدم حالمم خیلی خوبه خداروشکر.... چهارشنبه صبح ساعت 7 به بعدبه زور همسری بیدارشدم چون حس نداشتم میخواستم بزنم زیرش و نریم جاییو خونه استراحت کنیم....خلاصه بیدارشدیم همسری رفت نون سنگک خرید و از خونه ی پدرش باتری که قرار بود برای پسرعمه اش ببره رو برداشت اومد صبحونه خوردیم و ساعت 9 به بعد  راه افتادیم و رفتیم من مامانم رو دیدم و راه افتادیم....ساعت 12 به بعد رسیدیم خونه ی اقا وحید و نهار خوردیم و یه استراحت کوچولو و بعدش عصر راه افتادیم سمت تبریز و کلیبر و قلعه ی بابک خوش گذشت خیلی سرسبز و خوشکل ب...
17 خرداد 1393