دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

میرم زیر نافی تزریق کنن بهم خخخخخخخخخ

سلام من اومدم خیلی دلم برای دوستام......نـــــــــــــــــی نــــــــــــــــــی وبلاگم تنگ شده بود یه کوچولو مختصر شرح حال بدم برم خخخخخخ اون شب که خونه ی مادرشووووووووور دعوت بودیم...رفتم با همه روبوسی کردم باخانمها منظورمه....اولش مادرشووور بعد وسط خواهر شووور و بعدش جاری دیگه نشد که با خواهرشوور بوس کاری نکنم دلمم نمیومد ضایعش کنم...ولی من رفتم جلو و اون دیدم خیلی سرده و به زور با نوک انگشتاش دست داد و به زور صورتشو اورد جلو چقد ساده ام من بعدش نشستیم دیدم مهمون رسید کسی به مانگفته بود مهمونم دارن دیدیم دختر عموی مادرشوهرمه با شوهرش و دوتاپسرکوچیکش...خلاصه نشستیم ساعت یک اینا اومدیم خونمون خلاصه بدک نبود خدا نصیب همه بکنه ا...
23 تير 1393

بالاخره حــرف زدیم

ســـــــــــلام بالاخره طلسم شکسته شد دیشب که گفتم شماره ی منزل مادرشوووووووووووووووووووووورمو دیدم ذوق مرگ شدم امروزصبح ازخواب بیدارشده بودم اما گوشیم سایلنت بود...متوجه نشدم...بعد یه دیقه نشد دوباره گوشیم زنگ خورد...همسری بود سلام و احوالپرسی وبعدش گفت الناز بابا زنگ زده بود...گفتم خب خب....به دلم افتاده بود که همین روزا خبری میشه....بابای همسری گفته بود زنگ زدیم خونتون نبودید...همسری هم کفته بود بله خونه ی پدر خانمم بودیم...صبحم باز مادرشوهری برام زنگیده بود منwcبودم...اومدم دیدم باز از خونشون زنگ زدن...برداشتم با یه صلوات زنگ زدم خونه ی مادر شوهر و یه سلام و احوالپرسی گرمی کردیم...خداروشکر....بعدش بابایی به پسرش زنگیده بود وقت...
19 تير 1393

جواب

ســلام من اومدم ساعت 18:20 دقیقه آماده شدیم و راهی شدیم...رفتیم داخل و منتظر شدیم ساعت 20:40بود که من پشت در منتظر بودم که برم داخل اتاق دکتر همسرم یه اظطرابی داشت ...منم داشتم اما ازهم پنهونش میکردیم...خلاصه رفتم داخل و طبق معمول خانم  ژیلای خوش اخلاق رو دیدم و احوالپرسی کردیم و بعد یک نفر رفتم رو تخت... قبلش دکتر باهام شوخی کرد گفت چقد شبیه خانمای کردی...گفتم نه ...گفت بچه کجایی؟گفتم بابا و بابابزرگم همه ارومیه بودیم و بعدازاینم میمونیم...گفت چون توپول و سفیدی اکثرا کردا اینطورین و اینطور خانمایی رو دوس دارن...بعد ابهام ترکی حرف  زد معاینم کرد گفت چه امپولایی داده بودم...منم توضیح دادم و بعد دید که هیچ مشکلی ندارم ر...
19 تير 1393

یه رویای نو

ســــــــــلام حالتون خوبه دوستای مهـــــــــــربونم؟ من امروز دارم میرم مطب....یه قدم نو....یه ماه جدید دیگه....و منه تکراری؟منی که تو همه ی این ماهها و روزها تکراری شدم...امروز میرم یه کیسه دارو و امپول دوباره بیارم خونه..امروز میرم که با پاهای لرزونم دوباره برم رو تخت که سونو گرافی بشم....امروز میرم که بادستای یخ زده پشت در انتظاربمونم... دارم میرم که دوباره نگاه های سنگین رو رو خودم تحمل کنم...نگاه دکتر..منشی....مریضایی امثال من... چــــــــــــــه کنم خدا صلاح منو بهترمیدونه و من تسلیم خواست خدا هستم و میمونم.... امروزم خوب گذشت...صبح لباس همسری رو اتو کردم و نهار اماده کردم و حمام رفتم و همسری دو رسید خونه نهار خوردیم ...
18 تير 1393

خـــــــدایا شــــــــــــکر این ماهم گذشت

سلام الان که دارم مینویسم اذان مغرب به افق تهران در حال پخشه... درست دوساعت قبل متوجه شدم خانم پری تشریف اوردن.... اما شکرخدا بدون اینکه یه ماه ده روز دوماه تاخییر داشته باشه اومد.....الهی به امیدت از بعد از ظهر درد عجیبی زیر شکمم بود...میگفت چرا یهویی اینجوری شدم...گفتم لابد قبل ظهر جاروکشیدم اذیت شدم ...خلاصه شوشو که ساعت 3ونیم اومد خونه و پنج و ربع دوباره  رفت سرکار مثلا ارومیه بود شانس من...خخخخ...شوشورفت خواستم پاشم به خودم برسم شام اماده کنم دیدم نه حالم خوب نیست همینکه رفتمwcمتوجه شدم....بعـــــــــــــــــله....دیگه اومدم انقد گریه کردم...دپرس شدم....بافریبا جونم گپ زدم خیلی دلداریم داد خدا نی نی تودلشو براش نگه داره.....
16 تير 1393