دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

چندبار نشد این یه بارم روش

سلام دوستای گلم امیدوارم از تک تک لحظه های زندگیتون نهایت استفاده رو ببرید و کنار خانواده ی سبزتون خوب و خوش و سرحال زندگی کنید فرشته کوچولوی من انگار واقعا قصد اومدن نداره نمیدونم چرا؟ دیروز بعد هفت.هشت روز تاخیر بالاخره .... دوسه روز بود خیلی درد داشتم بی سابقه بود... اما چون بی بی چکم منفی شده بود میدونستم خبری نیست... دیروز پری اومد و من امروز قراره برم پیش خانم دکتر و خودمو دوباره بسپارم دست خدا و خانم دکتر... اگه خود خانم دکتر پیشنهاد ای یو ای بدن که با کمال میل قبول میکنم نه که احتمالا خودم پیشنهاد بدم... من که میدونم خیلی زود نتیجه میگیرم فقط گاهی اوقات صبرم کم میشه خدا خودش کمک همه و من کنه که بتونیم دووم بیاریم...
25 شهريور 1393

یعنی میشه؟

سلام دوستای مهربونم دوستای مجازی من که خیلی بیشتر از خیلیای دیگه پای حرفام نشستید... درسته حوصله ی نوشتن ندارم ولی خب نمیشه که اصلا هم ننوشت.. من این ماه باز بعد دوماه تاخیر کردم....شانزدهم خبری از پ نشد و امروز که بیستمش هست فعلا خبری نیس میگم خداجون منی که این ماه انقد صبور و آروم بودم چی میشه دلمون رو شادکنی ؟ هرچند نشه هم مشکلی نیست لابد صلاحمون نبوده اما خداجونم همه ی منتظرارو حاجت بده من میدونم چی میکشن و سختشونه ... خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا راضیم به رضات   ...
20 شهريور 1393

روز شنبه سالن مینیاتور

سلام خوبید دوستان من دارم بازم به موعد این ماهم نزدیک میشم نمیدونم شانزدهم این ماه ب موقع پ میاد یانه....من منتظرم شنبه همسری رفت پلدشت و عصر ماکو و شب بایدمیموند و من و جاریم قرار داشتیم برای ساعت 4 که بریم سالن...جاریم زنگ زد گفت که خودمعصومه مارو برمیداره و باهم میریم سالن...ساعت دوازده و نیم رسیدم خونه ی مامانم و نشستیم و گپ زدیم و نهار خوردیم و ساعت سه و نیم حرکت کردم و منم برداشتن و رفتیم... بعد احوالپرسی باکادر خالکوبی رو شروع کردن من تصمیم داشتم رو کتفم باشه اما اونجا یهو تصمیم  گرفتم رو بازوم بزنم اینم شد طرح من... بعد خالکوبی من و جاری که چن وقت بود هوس کرده بودیم  رو دومین سوراخ گوشمون تمرکز کنیم یهو ...
10 شهريور 1393

تبریک..

سلام  سه شنبه تولد رو به خوبی وخوشی گذروندیم  مامان عزیزتر ازجونم بازم تولدت مبارک...الهی 120 سال بعد از این سایه ات بالاسرمن و بقیه خانوادمون باشه...آمین همون روز عصر متوجه شدیم پدربزرگ دخترخالم فوت شده....خدابیامرزتش عمرشو کرده بود 92سالشون بود....ایشالا اینطور عمر طولانی قسمت همه مون... داداشم تبریز بود تابیادبرسه ساعت 23:30 شد و شام خوردیم و نوبت رقص چاقو و کیک بردیدن شد خلاصه خیلی خوش گذشت...امیدوارم خونه هاتون گرم از محبت وشادی باشه  دوستون دارم دوستای گلم.... اخر هفته ی قشنگی براتون ارزومندم   ...
6 شهريور 1393

تولد مامانم...همه دنیای من

ســــــــــــــــلام دوستای گلم من خیلی وقته نمیام و شرمنده ی همتونم حالم خداروشکر خوبه  همه چی رو به راهه اتفاقات کوچیک و ریز بوده تو این مدت چون هر روز زندگی ماها پره از اتفاقات کوچیک و بزرگ خوب وبد  ولی من همون طور که تصمیم داشتم و گفتم خیلی کمتر میام تا کمتراذیت بشم بازم عذرمیخوام و روی ماه همتون رو میبوسم امروز چهارم شهریور تولد مامان مهربونمه عاشقشم خاک پاشم .... ایشالا مامانم 120 ساله بشی عزیزم... دوست جونام منم این ماه منتظرم خدا اگه گوشه چشمی بهم نظرکنه این ماه مامان بشم خیالم راحته نه که احتمالابرم دکتر و ببینم چی میشه برام دعاکنید...دوستون دارم ...
4 شهريور 1393

یه دلخوشی جدید

ســــــــــلام امروز پنجشنبه 23 مرداد ماه.... شوشو سلماس بود و ساعت 3رسید خونه منم دیروز کل خونه رو تمیز و مرتب کرده بودم کاری نداشتم ورزش کردم دوش گرفتم و نهار پزوندم شام خونه ی دایی جون دعوتیم...من و مامانم رو شوشومیبره و بقیه شام میان.... امابگم از دیروز....چن وقته تصمیمی گرفتم برم اپیلاسیون اما راستش میترسیدم....و این اواخر دوستم ژیلا هی امروز فردامیکرد.....دیروز که باشوشو خیلی صمیمی تر از همیشه بودیم پیشنهاد دادم که امروز یعنی دیروز برم گفت باشه هرجابخوای بری میرسونمت....به جاری زنگیدم و گفتم از ارایشگرش که اشناهم بود وقت بگیره بریم ارایشگاه...شوشو منو گذاشت و رفت استخر و منم به زور میتونستم اب دهنمو قورت بدم خیلی میترسیدم...
23 مرداد 1393

یه دوره ی جدید

ســـــــــــــــلام به همه دوستای ماهم خوبین؟ اول از همه از تک تکتون شرمنده ام که نمیام به وبلاگاتون سرنمیزنم واقعا هیچ حوصله ای برام نمونده فقط وقت میکنم برای ورزش و کارای خوه و شوهر داری.....مث سابق نه حوصله ی پسن گذاشتن دارم نه هیچی واقعا منوببخشیدامیدوارم نی نی های نازتون چه تو دلتون چه زندگیاتون صحیح و سالم و خوب و خوش کنارتون باشن..... من 14مرداد یعنی روز سه شنبه تفلدم بود....اما چون همسری قرار بود یا همون روز یا فرداش بره ماموریت من جشن رو انداختمش روز پنجشنبه اخرهفته که همه راحت باشن....چهارشنبه همسری رفت ماموریت ....منم رفتم خونه ی مامانم و تودلم اشوب بود سختم بود که شوهرم رو تافردانمیبینم...برای شب برنامه ریختم و پش...
20 مرداد 1393