دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

من فردا تولدمه ....یعنی میشه مامان هم شده باشم؟

ســـــــــــــــلام من اومدم دوستای گلم امیدوارم همگی زیرسایه ی خداوندمتعال و زیرسایه ی همسر و پدرمادرا خوش و خرم باشید... فردا 14 مرداد یعنی تــــــــــــــــولد بندست میرم تو25سال و هنوز بدون نی نی سرمیکنیم.... ازشانس بد بنده روز تولدم همسری باید ماموریت باشه...برای همین همسری گفت که بندازیم یه روز جلوتر و دوشنبه جشن بگیریم که منم گفتم دلم میگیره فردای تولدم پاشی بری ماموریت خلاصه قرار شد جشنمون رو بندازیم روز پنجشنبه ....امروز میریم شوشو یه خودی نشون بده و بندازیمش توخرج امروز بیست ونهمین رزو از دوره ام هستش.....خدایا یعنی میشه این ماه بی بی چکم مثبت شه؟این ماه اولین ماهی بود که هیچ استرسی نداشتم و فکروخیالی نکردم.......
13 مرداد 1393

عیدفطر

سلام دوستای گلم احوالتون خوبه؟نماز روزه هاتون قبول... بالاخره این ماه تموم شد...هرچی دعا کردین....هرچی تو دلتون بود به زبون اوردین یا تو دلتون دعا کردین...خدا قبول کنه و حاجت روابشید انشالله من چن روزه اصلا دل و دماغ نوشتن رو ندارم...الانم با کلی کلنجار رفتن با دلم رفتم لپ تاب رو اوردم و اومدم تو سایت...تصمیم گرفته بودم یه خرده از فکر نی نی و وبلاگ و هرچی که فکرمو مشغول نی نی میکنه  دور باشم اما نه انقد ... جمعه یازده تا 3:30 کل خونه رو تمیز کردم و نو نوار....بعد دوش و نهار و ساعت شش هفت رفتیم خرید برای مهمونی فردا یعنی شنبه چهارم مرداد....اولش رفتیم برای من خرید کردیم و بعدش برای خونه و مهمونی...شام خونه بابا بودیم...رفت...
6 مرداد 1393

دعام کنید

ســـــــلام من اومدم... وای هنوز خبر خاصی ندارم یه چن روزی باید منتظر بمونم ببینم این ماه نتیجه آخرش چی میشه یاباز منفیه و یا اگه خداقبولم داشته باشه و لیاقتشو بهم داده باشه مثبت میشه و اونوقت تازه روزای سخت ولی قشنگ و شیرین من هم شروع میشه... اســــــــــــــــترس ندارم فکروخیال نمیکنم امید دارم اقدامامو خیلی خوب رفتم به تغذیه هامون رسیدم به شوشوم بیشتر از خودم داروهامم میخورم دیگه فقط میمونه صلاح خدا....لایق بودن من وخلاصه پیشونی نوشتمون که ببینیم مارو کجا مینشونه امروز یک مرداد یعنی ماه تولد منه...خداجونم چی میشه این ماه بهترین ماه عمرم باشه ماهی که بهترین خبر دنیارو میشنوم....حالااین ماهم نشد ماه بعد...
1 مرداد 1393

دومین شب از شبهای قدر

ســـــلام التماس دعا از همه ی  دوستای گلم....به یاد همتون بودم امیدوارم به یادم بوده باشین دیروز والیبال شروع شد و قرار شد وسط دوتاست من آماده شم و زودی بریم خونه ی باباایرج....دوست تموم شدو من دویدم ماشین رو استارت زدم و شوشو اومد زودی رفتیم....رفتیم مامانم سفره رو انداخته بود شام خوردیم و بابا و همسری با هیجان والیبال نیگاکردن..شکرخدا والیبالمون یه مرحله هم رفت بالاو به جمع چهارتیم برتر رفت...شام خوردیم دونگی تماشا کردن ساعت یازده به بعد مامانیمو رسوندیم خونه ی رقیه خانم همسایه ی سابق که هر سال شب دوم رو م راسم دارن رسوندیم و من و همسری رفتیم داروخانه سرنگ گرفتیم و رفتیم تزریقات که آمپولم رو تزریرق کنن...چهارتارو یکی کردن و با ی...
28 تير 1393

دوتا آمپول خوشکل

  ســــلام  طاعات قبول دوستان امـــروز جمعه  الان ساعا 20:40 دیشب خیلی کسل بودم نمیدونم از داروها بود یاچی....یه چن بار قرار شد بریم بیرون یه چرخی بزنیم که اونم بعد باز کنسل شد من بدتر کسل شدم...موندیم خونه....دیروز به سفارش دکی اولین قدم این ماه بود...صبح ساعت 11:30 بیدارشدیم...امروز روزه نبودم چون وقتی روزه ام داروهامو همه بعدافظارمیخورم جمعه 12.13تادارو باید بخورم اذیت میشم یکجا امروز به سفارش همسری روزمو خوردم خدا ببخشه....اما هیچی هم نخورم جز ساعت دوازده یکی دولقمه... الان یکم پیش همسری با باباییم حرف زدن والیبال ست دوم هستش ما جلوییم...والیبال تموم شه پاشیم بریم خونه ی باباشام اونجاییم بعد مامانیمو...
27 تير 1393

نتیجه ی دومین سونو 25تیر

سلام دوستای خوبم طاعاتتون قبول... انشالله که شب احیای دیشب رو تونستین خودتون رو سبک کنید و خالصانه از خدا حاجت بخواید....التماس دعا داشتم و دارم  دیروز وقت سونوگرافی و اعلام وضعیت این ماهم بود....ساعت 6:45 از خونه رفتیم بیرون...رفتیم پارچه ها مورد نیازمو خریدیم و بعدش ساعت 8 چیزی نمونده بود رسیدیم مطب و نشستیم و نشستم بالاخره  ساعت9شدومن رفتم داخل و بعدشم رفتم رو تخت و خانم دکتر سونوگرافی کردن و بازهم همون فولیکولای 16.17.18.19 سایزی و احتمال دوقلو شدن و این حرفا که این بار اصلا دلخوش نکردم و فقط یه انشالله زیر  لب گفتم و از تخت اومدم پایین اومدم بیرون خانم دکتر داروهامو نوشتن و روهای خاص رو مشخص کردن و راهی دارو...
26 تير 1393

دومین سونوی این ماه

ســـــــلام نماز روزه هاتون قبول باشه دوستای خوبم....الهی به حرمت این ماه مبارک و عزیز خدا جواب همه دلای شکسته رو بده...همه حاجت روابشین ...الهـــــــــــی آمین دیروز: دیروز صبح از خواب بیدارشدیم مامان و بابام خونه ی مابودن همسری هم که بانه بود....بیدارشدیم با مامانی یکم گپ زدیم بعدش به پیشنهاد مامانم یه گردگیری حسابی و جارو و خلاصه تمیز کاری کردیم و بعدش اماده شدیم رفتیم خونه ی بابا ایرج جون...چه کاریه من به مامانیم گفتم بمونیم اینجا گفت نه و راهی شدیم...وسطای راه بودیم که یهو عمو افشین مارو دید و در رماشین رو باز کرد و گفت بشینید برسونمتون...خخخخ  خوب شد خسته میشدم من با دهن روزه بخاطر مامانی مجبور شدم پیاده برم من روزه ...
25 تير 1393