رفتنمون کنسل شد....فردا میریم
سلام دیشب من دور از همسری عزیزم بودم و خونه ی پدری هرچند یه خونه ی گرم و صمیمی هستش اما اول خونه خودم.....ازصبح تب خاصی داشتم پاهام جون نداشتن شب بدترشدم داخل لبم افت زده بودم اصلا حالم خوش نبود...ساعت 1رفتم اتاق و خوابیدم...اما صبح که بیدارشدم دیدم حالم بهتره و خواب خوبی داشتم الانم باباییم داره سریال دونگی میبینه مامانم سبزی پاک میکنه تا دلمه بادنجون درست کنه منم ظرفای نهاروشستم و اومدم نشستم....الاناست که النازهم بیاد اخه مامانم بدون داداش و زن داداش اینجور غذاها از گلوش پایین نمیره به الناز گفتم گفت که میان....شوشو ساعت19:30 اینامیرسه سویچ دست منه میدم بهش و میره ماشین رو بیاره ببریم جنسای ارایشگاه رو بدیم بعد بیایم خونه ی باباایرج...
نویسنده :
الــنـــازجوون
16:18





