دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

ما اومـــــــــــــــــــــــــدیم

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــلام دوستای عزیززززززززززززم روی ماه همتون رو میبوسم                                                     نی نی نازم چطوره؟فداتشم نفسم                          یه لحظه وقتی عنوان رو نوشتم «مااومدیم»دلم هــــــ...
26 شهريور 1392

دالم میلم...

  سلام مامانی سلام مامانا سلام دوست جونیا من دالم میلم.... میرم خونه بابایی فرداشب برمیگردم مواظب خودتون باشید همتون رو دوست دارم ضمنا باز هنوز خبری نیس و من همچنان منتظرم دعـــــــــــــــــــــــــا لطفا ...
24 شهريور 1392

بدون عنوان

مامانی ســـــــــــــلام عزیزم درچه حالی؟پیش خدایی یا دل مامانیت؟9-10روز گذشت و خبری نیست و هیچ جور علائمی ندارم ونمیدونم به وجودت ایمان بیارم یا کلا از ذهنم پاکت کنم تا ماه بعدی...نمــــــــــــــــیدونم مامان جان امروز خیلی خوش گذشت بهم...اخه دیروز خاله سمیه(دخترخاله ی مامانی)SMSداد که فردا از صبح وقتی همسرش میره سرساختمون اونم میاره و از صبح تاعصرباهمیم خیلی خوشحال شدم بابابایی رفتم خرید و شب هم رفتیم خونه ی بابایرج و بعدشم که اومدیم خونمون...صبح بابایی ساعت6:45بیدارشدو 7رفت و منم دیگه نخوابیدم یه کوچولو کار داشتم جم و جور کردم شروع کردم نهارمون و آماده کردم... سمیه 5دقیقه به 8 رسید...خیلی وقته اینطوری پیش هم نبودیم و درد دل ...
23 شهريور 1392

عشق شیرین مامان و بابا

نفس مامان بابایی من و گذاشت خونه ی بابا ایرجم و رفت عروسی انشالله که بهش خوش بگذره عزیزم میخوام برات راجع به آشنایی و عشق مامان و بابا بنویسم... اول از همه کارت عروسیمون البته مامانی ما کارت عروسی اصلیمون یه کارت ساده و میشه گفت معمولی بود که بنا به دلایلی من دوسش نداشتم واسه همین بعد یه سال از عروسیمون من با دوستم ژیلا باموافقت بابایی رفتم یه کارت عروسی که خودم دوست داشتم رو سفارش دادم و دوبرابر هزینه ی اصلیش گرفتم...     ادامه مطلب...       و... نفسم من و بابایی از 6سال قبل ازدواج همدیگرو میشناختیم 13-14ساله که بودم فهمیدم بهم نظرداره...همسایه بودیم...شماره تلفن مغاز...
21 شهريور 1392

هشت روز گذشت

سلام  همه کسم مامانی یه روز دیگه هم گذشت  نه خبری از ....هست و نه خبری از تو عزیزم ولی نمیدونم یه حسی بهم میگه انگار که اومدی عزیزمممم اخه زیرشکمم سمت چپ همش تیر میکشه عزیزم دیروز با مامانیم رفتیم پیش سید یاری  هفت رنگ نخ ابریشم رو اندازه ی قدم گرفت بعدش گره زد و دعا خوند گفت که تا 40 روز رو بازوم بمونه و شبا سوره ی واقعه رو بخونم و تا جایی که میتونم بگم استغفرالله ... از دیشب شروع کردم توکل به خودش انشالله که این ماه میای تو دلم خیلی امیدوارم راستی مامانی  زمینمون که اون بار طلاهامو فروختم رو خیلی خوب و قیمتشو بالاخواستن حالا دیگه خیالمون راحته از ایندمون عزیزم خیلی امیدواره و همیشه...
21 شهريور 1392

چرا منفی؟

سلام فرشته ی  سفید و مو بور  و چشم رنگی من نفس مامان توکجایی پس؟چرا انقد داری برای مامان وبابا ناز میکنی؟عزیزم امروز صبح ساعت 5:30بود فکرکنم بی بی چک تست کردم چرا باز منفی شد؟چرا انقد باید حسرت دوخط شدن تست رو بخورم... چرا باید انقد انتظار بکشم؟تحملم زیاده واقعا که خدا اینهمه میخواد دیر تورو بهم بده؟؟؟ فداتشم اون شب مهمونی داشتیم همه چی عالی بود تقریبا وسطای مهخونی بود که پیشنهاد دادم فیلم عروسی مون رو بذاریم البته قسمت اقایون رو انقدچس بید دور همی برای چندمین بار تماشا کردیم...اخر سر عمو محمد پاشد یه قری داد کلی کیف کردیم کف زدیم  وشادی کردیم دیروزم با دختر عموم لیلا رفتیم برا لیزر پوست...
20 شهريور 1392

مهمونی

درووووووووووووود سلام سلام سلام نی نی نازم چطوره؟نانازی فداتشم توشکم نمیدونم تودلمی یا باز فقط یه تاخیره جزیی هستش فعلا که منتظرم ببینیم چی میشه دیروز از خونه که میخواستیم بزنیم بیرون تلفن خونه زنگ زد متاسفانه چون عجله داشتم فقط شماره رو نگاه کردم و جواب ندادم شماره ی خونه ی عمو محمد بود رفتم و توراه مسیج دادم به زن عمو پروینت که کاری داشتین زنگ زدین نتونستم جواب بدم... جوابی نگرفتم عصری با لیلا برگشتیم خونه ی باباایرجم اونجا که رسیدم زنگ زدم پروین خانم گفت که میخواستن عصری بیان خونه ی ما و احتمالا شام هم بمونن معذرت خواهی کردم که نشد که بشه... امروز صبح زنگ زدم به ماماعزیز و گفتم که برای شام منتظرم رفتم برا...
18 شهريور 1392

ای خدا

خیلی ناراحتم شوشو امروز بعد دکتر من ماشین رو برد یه نگاهی بهش بندازن شبم که عموم اینا اومدن خونه ی بابا ایرجم طبق نوشته های قبلیم الان که داشتیم میومدیم خونه مون البته یک سوم راه رو با عمو اینااومدیم بقیه شو با مهربان همسر دست به دست پیاده اومدیم دم در خونه که رسیدیم دیدیم یه چن تا آقا دارن مبل و وسایل بزرگ خونه رو توماشین میذارن... همسایه ی طبقه ی پایینمون _سیما و آرش_چن وقته کلا جدا از هم مونده بودن الانم آرش اومده وسایلشو جم کرده و داره از این خونه میره و همین امروز فرداست که کلا طلاق بگیرن اه خدایا خودت به مبینارحم کن طفلی چطور بدون بابا یابدون مامانش میمونه؟عاقبتش چی میشه؟ خیلی سخته خداجونم مواظب م...
18 شهريور 1392

یعنی میشه؟؟؟

جوجه ی مامان ســـــــــــــلام نفسم نکنه اومدی تو وجودم؟امروز از صبح فکرم درگیرته و همش خودمو حامله تصورمیکنم نمیدونم شایدم نباشی البته اگر نباشی ناراحت میشما ولی مث سابق از دنیا سیر نمیشم عزیزم چون میدونم این ماهم نشد ماههای آینده میای تودلم توپول مامان عزیزم عزیزم امروز صبح لیلا(دخترعموم)اومد و باهم رفتیم بانک و برگشتیم خونه ی ما دیروز دکتر برای امروز وقت داد عصری میریم دکتر البته باهمسری و شاید لیلا هم بامااومد... بعدش یا میریم خونه ی عموی بنده بعد بااونا میایم خونه ی بابای بنده چون قراره شب بیان خونه ی باباایرج الانم میریم بالیلاجون نهار بخوریم ماکارونی داریم دوستان برام دعا  کنین شای...
17 شهريور 1392