دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

THE END...

سلام  برهمگی خسته نباشین مامانا من که خیلی خسته ام...دیشب تاصبح یه  وری موندم بس که کار کرده بودم...دیشب باباومامانی رو رسوندیم و اومدیم همسری رفت حمام و منم یکم جم و جور کردم...خداجون نتیجه اقدام برای نی نی رو ببینیم اخه من دلم خیلی روشنه...مطمئنم میای نفس مامان امروز یه خبر بدشنیدم...مامانی بهم گفت که امیر(پسرداییم)دیشب مریض شده و بردنش بیمارستان....خدایا خودت به جوونیش رحم کن اون که هیچ مشکلی نداشت...خدایا همه مریضارو شفابده...آلهی آمین مامانی تو نی نی سایت دوستای جدید پیدا کردم یکم سرگرم میشم و خداروشکر یه جورایی حالم بهتر شده ....خدایا شکر برا همه روزای خوبت     ...
9 مهر 1392

منه خسته...

سلام عزیزان سلام نی نی گوچولویی که ممکنه این ماه بیای یا اصلا به کل نیای.... هرجور راحتی!!! مامانی خیلی خسته ام امروز از صبح ساعت 9 اومدیم خونه ...قربون باباایرج بشم  که با آقاافشین ما رو رسوندن وزودتر و راحت تر رسیدیم...صبح زود شروع کردیم و باباییم  هم ظهر اومد برای نهار و نهار هم تن ماهی و برنج خوردیم که زود آمادش کردیم و عجله ای خوردیم... بعدش با مامانی رفتیم راه پله هار و یه جارو و تی بکشیم...که یهو همسایه مون هم خودشو رسوند و سه تایی 50-60 تا پله و بقیه جاهارو تمیز کردیم عجیب گردوخاک راه انداختیم خوبه ماسک گذاشته بودم والا خفه میشدم...خلاصه تموم شدیم و اومدیم کل پذیرایی رو جاروکشیدیم و تمام... فقط خدا میدونه  چ...
8 مهر 1392

خسته ام

سلام دوستان                                                                                                            ...
7 مهر 1392

وای مردم...

سلام عزیزان دیگه واقعا مردم از خستگی ازساعت 9صبح شروع به کار کردم و کل اتاق خواب رو تکوندم کابینت های آشپزخونه رو تمیزو مرتب کردم  تموم میشدم که دوستم مرضیه وهابی تماس گرفت و راجع به مرکز مشاوره و ژنتیکی که پسرعوش تو خود ارومیه زده و رقیب هم نداره و تو کل نمیدونم ارومیه یا ایران تکه و بعدچن سال تحصیل و اموزش برگشته تا به ملت خودش خدمت کنه واز تهران خواستنش و نرفته تا تعصبش رو نشون بده حرف زدیم و برای منم وقت گرفت که ساعت 5:30 اونجاباشم...یه جورایی همون اولش گفتم بله و مطمئن بودم که حتما میرم...به شوشوهم زنگیدم و گفتم که یک جای توپیه در جچا مشکلمون رو میفهمیم طفلی اونم که حرف نداره چی بگه اخه پاشدم زودی رفتم یه دوشی گرفتم نفهمیدم چ...
6 مهر 1392

اول هفته....پرانرژی

شب همگی بخیر عجب آدمیم من اون روزی که فکرکردیم مشکل در رفتگی دنبالچه دارم رفتیم پیش شکسته بند قبلش دوتا قرص ضدبارداری خوردم تا پ قطع بشه از بدبختی درست همزمان شده بود پ و درد بنده حالا باید دیروز عصر تموم میشدم و تابه الان هنوز لک بینی دارم و هنوز اقدامی برای نی نی نداشتیم فردا انشالله اگه عمری باقی باشه قراره یکم  به خونه صفا بدم و خلاصه اینکه میخوام برقی کار کنم و سه روزه نهایتا 4روزه کارامو تموم کنم و روحیه مو بسازم چقد حالم خوبه خـــــــــدایا امروز مثلا جمعه بود اما کلا خونه بودم...روزهایی که شوشو خسته ست همش بیرونیم اما امروز پامو بیرون نذاشتم فقط وقتی زلزله اومد چن دیقه واستادم دم در فردا انشالله اگه بتونم دوتا ات...
5 مهر 1392

وای زلزله...

سلام روز آدینه ی همگی بخیر دوستان نی نی نازم سلام چطوری ملوسکم؟ وای خدا جونم چقد خطرناک بچه ها زلزله باهمسری نشسته بودیم درد دل میکردیم...راجع به آینده میگفتیم...بعدش همسرم طبق عادت دیرینه پاشد رفت سمت آکواریوم قبلش ماهی هارو یه صفا داده بود نشسته بود و باهاشون ور میرفت که یهو دیدیم آکواریوم رو کمدش داره وول میخوره...شوشو فکر کرده بود منم که میزو تکون میدم هرچند حتی اگه تکونم میدادم تکون نمیخورد یهو که سرمون رو بلند کردیم دیدیم بله آکواریوم داره میلرزه و بعد لوستر رو دیدیم همه چی تکون میخورد وای خداجونم چقد ترسیدم تا نیم ساعت دستام میلرزیدو نمیدونم چرا از اون لحظه بع بعد شکم درد گرفتم الانم حتی یه کوچولو درد دارم......
5 مهر 1392

عجب!!!

درود بر مادران فداکار و مهربون نی نی وبلاگی شب همگی بخیر.... من که هنوز خوابم نمیاد شوشو تشریف بردن بخوابن و بنده یکم بی خوابی زده به کلم نشستم ومشغولم یه ساعتی میشه از خونه باباایرج اومدیم شام مهمون بابایی بودیم برا پیتزا اومدم بدو بدو رفتم حموم و تامن بیام شوشو بس که خسته بود لالاکرده بود______پاک پاکم_____ دوستان یه تصمیمی گرفتم ...ازاین به بعد میخوام هرچندتایکی از پستام راجع به مادرشوهر خواهرشوهر و جاریم باشه ...خدایی طرفدار زیاد داره این بحثا دروغ میگم بگین دیگه امروز بهتره بگم الان بدجوری شــــــــــــــــارژم امروز صبح که از خواب بیدارشدم آماده شدم رفتم خونه خاله که از دیروز هماهنگ شده بودیم با مامان خالم ی...
5 مهر 1392

از سر لجبازی...

بنده و مهربان همسرمیخوایم اماده بشیم که بریم خونه مادرشوهر مــــــــــــهربان البته همسرم فعلانشستن دارن حریم سلطان تماشا میکنن و بنده هم میخوام مشغول لاک زدن بشم... از اونجایی که میدونم دوس ندارن من لاک بزنم نمیدونم یه جورایی لجبازیم گل کرده یادمه یه بار من دومین لاک بعد عروسیمو خریده بودم خواهر شوهر مهربانم گفت الناز توام هر روز یه رنگ لاک میزنی میخوای چیکار.... یا یه بار که بعد از عمری داشتن نماز میخوندن گفت خداروشکر من که پشت سرکسی حرف نمیزنم (منظورش جاریم)و لاک نمیزنم(منظورش من بود) پس نماز بخونم بهتره یه جورایی بعدش بهم برخورد الان میرم لاک بزنم حاضرشم که با همسرجون بریم یکی دوساعت بشینیم وبعدش بریم بیرون ...
3 مهر 1392