وقتی مامانی و بابایی جوون بودن
کمردرد
سلام شبخوش دوست جونام خوبید؟تازه ازخونه بابااومدیم،صرفاجهت دیدن جومونگ رفتیم خونه بابام ،چون ماهواره فعلامشکل داره،شوشوم خوابش برده من خوابم نبردگفتم باگوشیم بیام یه سربه وبلاگم بزنم امروزعصرنمیدونم چم شدهمش کمرم درد داره،مث دردای دوران قاعدگی،شایدچون وقتش نزدیکه براهمون گاهی میگم اگه حامله شده باشم چی میشه خدایا...عصری رفتیم سرى آخرویلای من روباگنج مظفرگرفتیم جدیداسرگرم اینامیشیم مازن وشوهرتنها یکم گشتیم بعدبرگشتیم خونه بابایی برادیدن جومونگ که شوشوجون از دیدنش جانمونن...تونی نی سایت یه همشهری و هم محله پیداکردم که دوست خوبی میشیم براهم فرداساعت9باهاش قرار دارم میریم بره دکترزنان خانم دکترقریشی امامن فعلاقصدندارم برم دکتروقرص الکی بخورم،تو...
نویسنده :
الــنـــازجوون
15:36
اومدم
سلام دوستای گلم دلم براتون تنگ شده بود...برای ثبت لحظه هام لحظه شماری میکردم.... عروسی و مسافرت کوتاه مدتمون خیلی خوش گذشت پنجشنبه ساعت 12قرار داشتیم حرکت کنیم...اما شوشو کارش طول کشیده بود برای اولین بار ماهم کمی دیرتر رسیدیم اخه همیشه داداش و زن داداشم دیرمیرسیدن...البته این بارم همزمان رسیدیم...رفتیم از دوست بابایی که سفارشش رو داده بود ساندویچ ها رو گرفتیم تا تو راه بخوریم...یه 20دقیقه ای توماشین بودیم بعد پیاده شدیم یه جای خوش منظره نهار مون رو خوردیم....خیلی چسبید... تا اونجا دوساعت و نیم نهایتا سه ساعت راه بود...ماهم 4بود رسیدیم جلو تالار...رفتیم لباسامون رو پوشیدیم و اومدیم تو جمع....بیش از حد تحویلمون گرفتن...
نویسنده :
الــنـــازجوون
16:26
کم مونده تابریم
ســــــــــــــــلام و بوس از روی ماهتون صبحتونم بخیر و خوشی انشالله...من که صبحم فوق العادست و خیلی پرانرژی ام...ازساعت6:30 بیدارم...بابای نی نی ایندم رفت شرکت اگه مرخصی بدن که کلا میاد نه که مرخصی ساعتی میگیره و تا12میادخونه...منم دارم لباس آماده میکنم و جم وجور میشم....حالـــــــــــــــــــــم خیلی خوبه خـــداروشکر خدایا این خوشی خشک خالی رو از ما نگیر و دل همه ی بنده هات رو شادکن و اونایی که راه غلط میرن رو هدایت کن... سرحال باشید دوستان و اینم آرتین عزیزم(نی نی پسرخالم ،نوه ی خالم)عکس چن ماه پیشه ...
نویسنده :
الــنـــازجوون
16:20
مبارکه
راستی یادم رفت بگم عصری نشسته بودم موبایلم زنگ خورد fatemeh (خانم پسرعمه ی شوشوم)بود تعجب کردم خدایا برای چی زنگ زده؟ یه جورایی دلهره اومد سراغم...خواستم جواب ندم... آخه اون باید الان بیمارستان باشه برای زایمان یا اینکه حالش خوب باشه خونش باشه... جواب دادم با آرامش خاصی باهام صحبت کرد...گفتم خانمی خیره چه خبر...گفت الناز خانم انشالله خدایکی هم به شما بده...دیشب ساعت4 اینا دردم گرفته و الانم زایمان کردم و تمام شدم یه نفس عمیقی کشیدم نمیدونم یه جوری شده بودم... نی نی نــــــــــــــــــازش پسره گفتم خــــــــــــــداروشکر...انشالله قدمش خیره و سایه تون رو سرش باشه همیشه صورت ماهشو بپرس ... خــــ...
نویسنده :
الــنـــازجوون
0:43
من میرم...
درووووووود شبخوش بگو آخه کارو زندگی نداری که ساعت 15دقیقه ی بامداد نشستی پای نت؟ نیم ساعتی میشه از خونه ی بابایی اومدیم... صبح شوشوم ماشین رو برد تا صندلش رو هم درست کنه بعد رفته بود آرایشگاه اومد نهارمون رو خوردیم ...قرار بود صبح ساعت9موهامو رنگ کنه بعد بره دنبال کارای خودش اما روز تعطیل بود دلم نیومد زودتر بیدارش کنم... خلاصه نهارمون رو خوردیم بعد موهای منو رنگید بلوند عسلی روشن که بهم میاد... بعدش رفت دوش گرفت منم بعد 50دقیقه موهامو شستم...بعدش رفتیم خونه ی مامان شوشو... (خداروشکر کسی ضدحال نزد) (کلی به خودم رسیدم) خواهرشوشوهم اونجا بود و مامان شوشو بقیه نبودن...بعد بابای شوشو هم اومد و دور هم میوه شیرینی چ...
نویسنده :
الــنـــازجوون
0:35
تبریک
عـــــــــــــــــــــــید قــــــــــــــربان مـــــبارک ...
نویسنده :
الــنـــازجوون
13:09
پارسای زن عموش
درود دیروز داشتم عکسای اضافی لپ تاپ روSHFT DELETEمیکردم (عکسای خانوادگی شوشو که مال هرکی رو زدفم فلش و دادم به خودشون،خواهر شوهر،برادرشوهر،همه و همه)که جای اضافی نگیرن...داشتم پاکشون میکردم که یهو یکی از عکسای پارسارو دیدم که زن عمو فداش بشه خیلی دوست داشتنیه به نظر من این عکس رو یه سالی قبل نامزدی من شوشو با داداشش اینا رفته بودن مشهد اونجا انداختن و تو این سفرشون بود که مامانش حواسش نبوده و فلاکس چای ریخته رو دست پارسا و دستش سوخته و مسافرت براشون زهرشده... الانم یه ذره جای سوختگی رو دست پارسا جونم هستش... بگــــــــــــــــذریم... یکم پیش بابای پارسا برادر شوشوم زنگید وگفت که صافکار که دوستشه گفته ماشی...
نویسنده :
الــنـــازجوون
18:58





