چی بگم که خیلی تنهام...
سلام... اول از همه بگم دوستان نگران نشید قد این عنوانی که نوشتم دلتنگ و دپرس نیستم...همینطوری اومدبه ذهنم و منم نوشتم از دیروز درگیر کارای ترشی هستیم...اخ که دلم لک زده برای ترشی های خوشمزه مون داداش و زن داداش خواستن که بریم خونه ی اونا و اونجا ترشی هارو دست کنیم...دیروز و امروز...خلاصه خیلی خسته شدیم هم من هم مامانم هم زن داداشم...بهونه ای شد برای کنار هم بودنمون دیشب زن داداشم الناز جون ازم پرسید الناز از نی نی خبری نیس هنوز؟گفتم نه قربونش بشم خیلی ناز داره...اه بابا نی نی بیادیگه نمیدونی همه منتظرتن؟ عید قربان نزدیکه...پنجشنبه احتمال میدادیم که شرکت تعطیل کنه ویا یه مرخصی داشته باشن که سه روز رو خوش بگذرونیم...چ...
نویسنده :
الــنـــازجوون
22:08



