دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

چی بگم که خیلی تنهام...

سلام... اول از همه بگم دوستان نگران نشید قد این عنوانی که نوشتم دلتنگ و دپرس نیستم...همینطوری اومدبه ذهنم و منم نوشتم از دیروز درگیر کارای ترشی هستیم...اخ که دلم لک زده برای ترشی های خوشمزه  مون داداش و زن داداش خواستن که بریم خونه ی اونا و اونجا ترشی هارو دست کنیم...دیروز و امروز...خلاصه خیلی خسته شدیم هم من هم مامانم هم زن داداشم...بهونه ای شد برای کنار هم بودنمون دیشب زن داداشم الناز جون ازم پرسید الناز از نی نی خبری نیس هنوز؟گفتم نه قربونش بشم خیلی ناز داره...اه بابا نی نی بیادیگه نمیدونی همه منتظرتن؟ عید قربان نزدیکه...پنجشنبه احتمال میدادیم که شرکت تعطیل کنه ویا یه مرخصی داشته باشن که سه روز  رو خوش بگذرونیم...چ...
21 مهر 1392

امان از دست جاری

سلام روز همگی  بخیر دیروز عصرشوشو ماشین رو برد نشون صافکار بده منم رسوند خونه باباایرجم...نیس منم خیلی زرنگم زودی لب تاپ و وایمکس همه چی رو جمع کردم و دادم دست شوشوم و اومدیم خونه ی بابایی...شوشوم رفت و بعد یکی دوساعت تماس گرفتم که ببینم چیکار تونسته بکنه گفت رفتم داداشم(محمد)رو برداشتم ماشین رو بردیم پیش آشنای داداشم و قرارشدپنجشنبه ماشین رو ببرم تعمیرگاه...بردم محمد رو رسوندم خونشون پارسا ر و دیدم باشیرین زبونی شروع کرد به حرف زدن گفت مامان گردنش درد میکنه و منو کشوند خونشون...همینکه اینوگفت  کفــــــــــــــری شدم داغ کردم....چرا رفتی اونجا؟چرا بااعصاب من بازی میکنی.....تلفن رو قطع کردم...شروع کردم به smsدادن که خودت گفته ...
17 مهر 1392

خدا میشنوه میدونم

درود خــــــــــــــــــــــــــــــدایا دیشب گفتم شوشوم رفت دیدن همکارش...اومد با چه ولع و هیجانی از دختر همکارش تعریف میکرد از موهای بور و تقریبا فرش،از شیرین زبونی هاش،از اسمش که فاطمه بود...میگفت الناز خیلی نازبود...الناز دلم خون شد وقتی همکارم برگشت بهم گفت خدا یکی هم به شما بده یهویی شوشو اینطوری شد بعدش گفت الناز نمیگم که تاراحت بشی چون تو هیچ مشکلی نداری که بخوام طعنه بزنم و باکنایه چیزی بهت بگم...میدونم که خدا نمخیواد و بهمون نی نی نمیده فقط میگم دلم خالی شه وقتی بچه کوچولو میبینم تز خود بیخود میشم ...من و شوشوم هر دوتامون کشته مرده ی بچه هستیم...میگه وقتی همکارم گفت انشالله خدا یکیشم به شما بده تودلم گفتم کو خدا نمیده ...
16 مهر 1392

جومونگ اگه دستم بهت نرســــــــــــه!!!

جـــــــــــــــــومونگ رو میدادن دست من تکه تکه اش میکردم والا خونه ی ما نه من نه شوشو شبکه های ایران رو تماشا نمیکنیم...چون من اکثرا خونه بابام تلپیم اونجا هم بادستگاه دیجیتالی ها وقت میگذرونن ماهم اونجاباشیم همه باباایرج و مامانیم و همسریم ذوق میکنن که جومونگ داره شروع میشه یعنی من چی میکشم از دست خانواده ی گلم خدایا صبح تاشی تنهاییم چقد سخته خدایی...الان شوشوی محترم جومونگ جونش تموم شد رفت برای همکارش فاکتور بده وبیاد خدا این یکی دوساعت رو هم برام زیاد دید هرچند میرفت  بهتربود چون من جومونگ نمیبینم اومدم رو تخت نشستم و مشغولم راستی از این ماه دخترخالم هم که سه سال و خرده ای میشه ازدواج کرده اقدام به نی نی کردن...ان...
16 مهر 1392

خدایا بخیر گذشت

من دیروز گفتم دپرسم....نگفتم؟ انقد اعصابم خراب بود نگو قراره اتفاقتی بیفته که افتاد... دوسه روز همش امروز فردا میکنم قراره چن جین پیرهن شلوار اتوکنم برای مهربان همسر که نکردم...دیروز همش پای نت  بودم بعد نهارو آماده کردم نزدیک ساعت 4بود به شوشو زنگ زدم که بپرسم بعد ظهر بامنه یامیره سرکار...دیدم صداش گرفته... اولش نمیخواست بروز بده اما نمیشه که...گفت که خیابان مدرس اطراف پل تصادف کرده شوشوی بنده خیلی احتیاط میکنه اما یکی جلوتر از ایشون لج کرده ایشونم ترمز کردن و ماشینای پشت سرم چون فاصله رو رعایت نکردن کوبیدن بهم ماشینارو...اونیکه باعث شده هیچیش نشده و در رفته بود و شوشوی بنده مونده بود و سه تاماشین دیگه همون لحظه به داداش پیا...
15 مهر 1392

ناراحتم

اه چقد دپرس شدم من امروز مهربان همسربنده ارومیه تشریف داشتن و ماموریت نبودن____شـــــکر خـــــــــدا_____ قرار شد بره شرکت و بیاد برای صبحانه بعدش منو برسونه خونه بابایی و بعدش بره سراغ کارای خودش...قول داد اگه مشکلی پیش نیومد حتمابیاد...ساعت8:30زنگ زدوگفت که نشدبیاد وباید بیرون صبحانه یه چیزی بخوره و این دست خودش نیست و این حرفا...که البته حق هم میدم ...بعدش من گوشی روقططع کردم پتوکشیدم سرم  و خوابیدم تا11:30اماعجیب هم حرص میخوردم اخه شانس من روزای دیگه میومد این بار نشد...منم حسش نبود خودم پاشم برم...خلاصه ببینیم بعدازظهرولش میکنن یا بازباید بره سرکار... ساعت4همه چی مشخص میشه   ...
14 مهر 1392

من آمده ام...

سلام و شب بخیر به همه دوستام و مامانای گل همگی خوبین؟ من یه چن روزه اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم یه جورایی میخواستم کاملا نوشتن رو بذارم کنار و اگه بشه دیگه نیام و یاکمتربیام...اما دیدم نه نمیشه انگار یه جور وظیفه شده یه جور عادت یه جور دلبستگی نیمدونم اسمشو چی میشه گذاشت...اما واقعا نشد که نیام و ننویسم... بگــــــــــــــذریم...من از دیشب شروه کردم به خود درمانی...عرق رازیانه و عسل رو ترکیب میکنم و سرمیکشم توکل برخدا شاید این عرقیات جواب دادن...هرچند من همچنان امیدوارم و هیچ گونه استرس واضطرابی ندارم... یه چن روزه با بچه های نی نی سایت میپرم....امروزم عضوفیسبوک شدم...قبلا عضوبودم اما بنابه دلایلی بستم رفـــــــــت جاتون خال...
13 مهر 1392

منو اینهمه خوشبختی ....

سلام نفس مامانی مامانی فداتشم چقد ناز داری عزیزم.... اخ مامانی روزیکه بدونم میای میدونم یه بلایی سرم میاد از خوشحالی فکرکن یهو حالت تهوع بهم دست بده شک کنم که اومدی تو دلم بعدش بی بی چکم مثبت بشه آخ چه ذوقی بکنم من بابایی گفته دیگه فکر نی نی نکنم و هنوز خیلی فرصت داریم بعدشم ماکه مشکلی نداریم چرا خودمون رو ببازیم...فداش شم که انقد فهمیده هستش مامانی امروز لپ تاپم رو برداشتم و ساعت 1راهی خونه ی باباایرج شدم... خبردادن که امیر حالش نسبتا  بهتر شده...بمیرم نگو قلبش ضعیف بوده مشکلی براش پیش اومده...خدایا همه مریضاروشفاشون بده الهی آمین الانم منتظریم بابایی بیاد بعدش بابایی شما یعنی مهربان همسر بنده تشریف بیارن و بریم شام خونه ی دایی ...
10 مهر 1392

بدون عنوان

بالاخره شوشو جونم تشرف آوردن دیروز قرار بود برن استخر که دیر شد نرفتن...امروز قرار بود برن که همکارا برا هرکدوم یه کاری پیش اومده...قرار شد پنجشنبه بامن بریم بیرون  که دوستاش گفتن استخر موند برای پنجشنبه که اونم شوشو گفت معلوم نیس من بتونم یانه خلاصه...الان آهنگ (دلم تنگته از معین)در حال پخشه و احتمالا با شوشو بریم خونه مادر شوهر و یا خونه بمونیم و حالشو ببریم بچه ها به امید فردای قشنگ و خوب برای همتون انشالله فردا سرشار از انرژی و خبرای خوش باشین یاعلی ...
9 مهر 1392