دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

توی فال منی...

نفس مامانی سلام عزیزم بنابردلیلی که گفتم نمیتونستم مطلبی ارسال کنم براهمین چن روزی نبودم... بگـــــــــــــذریم... عزیزم سه شنبه بابایی رفت بانه منم صبح ساعت9 خواب بودم که با صدای زنگ بابایی بیدارشدم وبعدش زن عمو پروین بهم زنگ زد و گفت که بیا بریم کلاس شمع سازی ثبت نام کنیم...دو دل بودم برای رفتن ولی خوب رفتم...جالب بود برام قراره تا سه شنبه ی اینده یه نمونه شمع درست کنیم و ببریم برای مربی... ضمنا فوتوشاپ پیشرفته هم ثبت نام کردم منتظرمیمونم تماس بگیرن و بعدش توکلاساشرکت کنم و بعد 2هفته باخاله ژیلا میریم برای آموزش شنا خلاصه مامانی میخواد یکم ازاین اوضاع فاصه بگیره تا توزودتر بیای نفسم سرراه اومدنی بازن عموت کلی وسا...
24 مرداد 1392

مسافرخسته...

                           سلام دوستای عزیززززم همه مامانای مهـــــــــــــــــــــــــــربون خیلی دلم براتون تنگ شده نی نی نـــــازم نفسم عاشقتم مث هرروز وخیلی امیدوارم و خوشبین به اومدنت عزیزم خداروشکر سالم رفتیم و برگشتیم در کل خوش گذشت و کیف کردیم پنجشنبه نتونستیم حرکت کنیم واسه همین جمعه صبح زود ساعت 5:30 رفتیم دم خونه ی بابا بزرگ(بابای باباییت)البته سرراه عمه لیلا و عمونیمارو هم برداشتیم... خلاصه ساعت 6:15حرکت کردیم عمونیما و عمه لیلا سوار ماشین ماشدن و ماماعزیز وخاله پریسا(افسانه جون)سوارماشین عمومحمدت شدن مستق...
24 مرداد 1392

عقب افتاد...

نی نی جونم شــــلام عزیزم نمیدونم تاآخر شب عید فطر اعلام میشه یانه ولی خوب احتمالش هست همین الانم تلویزیون هم اعلام کرد که اگه پنجشنبه یعنی فردا عید باشه شنبه تعطیل نیست خوب چرا اخه قبلا که میگفتن تعطیله عجـــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــا حالا ببینیم چی میشه اگه فردا تعطیل بود صبح حرکت میکنیم نه که میمونه برای عصر...       ...
17 مرداد 1392

5روز ناقــــابل!!!

درود عزیزان سلام نفسم گل پسرم.... عزیزم میگم چرا گفتم گل پسرم....                                  نفسم دیروز با باباجون رفتیم پیش اقای شفیع پور... مث همیشه خوش برخورد و تو دل برو تشریف داشتن چن تاسوال کردن که دیگه دردی نداری و حالت اضطراب  نداری و دپرس نیستی و این سوالات که خداروشکر واقعا همشون برطرف شدن و حالم خوب شده اخر سرم یه پودری تویه بسته ی کوچیک بود دادن و گفتن که باعسل ترکیب کنم و شیافشون کنم تاپنج روز منم خوشحال ازاینکه ...
16 مرداد 1392

بدون عنوان

عروسک مامان سلام عزیزم چی شده ناراحتی؟؟؟ دلت برای مامانی وبابایی تنگه ؟یادلت برا مامان میسوزه که این بار انقد درد داره؟فداتشم غصه نخوریا هنوز که چیزی نشده تاتوبیای تو دلم و بعد بغلمون کلی راه داریم که باید باهم جلوبریم... نانازی عروسکم امروز بابایی خیلی زود اومد خونه 12:35 رسید خونه اصلا باورنمیکردم خدامیدونه چقد خوشحال شدم که زود اومده بود فداش بشم الانم داره استراحت میکنه برای ساعت 5-6 از اقای شفیع پور وقت گرفتیم و میریم پیششون و برای آخرین باره که برای دارو میریم... راستی یه خبر خوب... یه سفر کوتاه دوسه روزه قراره بریم...خانواده  ی عمو محمد به به پارسا و پریسا و ماما عزیزاینا و عمه ات که اومدن اونا ق...
15 مرداد 1392

خوش گذشت...

            ســـــــلام فرشته کوچولوی آسمونی من یه دنیا دوست دارم و لحظه به لحظه رو به یادت سپری میکنم تا بیای خوشکلم                                    عزیزم دیروز به مامانی خیلی خوش گذشت سرظهری بامامی جونم اومدیم خونه ما سرراه خریدم کردیم و شروع کردیم به اشپزی ساعت 5اینابود لیلا(دخترعموی مامانی)اومد قبل افطارم بابا و مامان بزرگم و بعدشم خانواده عموم و بعدشم داداشم تنها که متاسفانه زن داداشم نبود ...
15 مرداد 1392

جای نی نیم تو دل مامانیش خالی

نی نی     جای       تو     خـــــــــــــــــــالـــــــــــی                                                                    مامان باز بدجوری امروز  هوستو کرده همه کسم نی نی جونم اگه توبودی باهمدیگه خونمون میموندیم وقتی بابایی نبود یا دوتایی میومدیم خونه بابابزرگ  وای مامان جان یه جوری ام امروز کاش بودی کــــــــــــــاش حرفام برای خودم که خیلی تکراری...
13 مرداد 1392

مادرانه

فـــــــــــــــــــرزندم دلتنگت هستم  همیشه گیجم بخاطر نبودنت چه بچگانه ناز میکنی برای آمدنت و چه مادرانه صبر کرده ام برای در آغوش کشیدنت دلبندم حست میکنم میدانم که نزدیکی درهمین یک قدمی  ظهورسبزت را در دلم حس  میکنم ایمان دارم به آمدن و ماندنت روزی که تو را اولین بار به آغوش میکشم  مادرانه ی خودم را باتمام وجود حس می کنم روز وقای به عهد عاشق و معشوق است   مامانی نمیدونم چرا دلتنگتم اینارم همینطوری بی محتوا نوشتم.... خیلی دوست داریم عزیزم  فردابابایی میره سقزوبانه  و من میرم خونه باباایرجی و فرداش میام و شبم که تفــ...
13 مرداد 1392

یک روز دیگر...

سلام نفس مامان عزیزم همیشه به یادتم نفسم مامانی از صبح دارم توخونه کارمیکنم... ساعت5به بعد وقت آرایشگا دارم بابایی هم که صبح رفت  ازصبح که کارداشتم متوجه نبودم...حالاکه بیکارم دلم خیلی برا بابایی تنگ شده  شب میرم که خونه باباایرج باشم فرداصبح میایم وغذاودسرهای افطار رو آماده میکنیم...  دیروز بابایی ارومیه بود رفت شرکت و اومد منوخاله ژیلا هم قرار داشتیم بریم بیرون... بابایی گفت بگم ژیلاآماده شه اونم از جلو خونشون برداریم...رفتیم هم کاربانکی من و هم کاربانکی خاله ژیلارو راه انداختیم...بعدرفتیم کلی خرید کردیم...قراربود سرراه به محل کاری که شاید رفتم کارکردم سربزنیم که انقد تشنم  بود کلا فراموش کردیم برای چ...
13 مرداد 1392