دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

خــــــدایا قلبم شکست

عزیز دل مامان سلام فداتشم همه کسم بابایی خیلی غصه نبودنت رو میخوره امروز کاملا حسش کردم.. رفتیم برای فردا شام خرید کردیم...درکل خوب بود و کلی گشتیم...اولش قصابی...بعدش چن قلم ظرف و خرت و پرت دیگه و آخرسرم رسیدیم سر خرید برای نی نی وحید که من نظرم لباس بود چون مادرشوهرم و جاریم قراره پتو اینابخرن من دوس دارم برای تولد بچه یا هرچی که مربوط به بچه ست وسایل و کادوهای بچگونه بخرم... بگــــــــــــذریم... یه سرهم خوشکل خریدیم که عکسشو میذارم ... قبل خرید اونیکه میخواستیم رو نمیتونستیم پیداکنیم که یهو شوشو قیمت لباسای بچگونه رو دید و اینکه گیج شده بودیم بس که گشته بودیم شوشو برگشت گفت :من دیگه بچه نمیخوام میدونم از...
4 آبان 1392

یاخدا

سلام دوستای ماهم... اول اینکه عید همگی مبارک عزیزانم بعد اینکه امروز و دیروز و.قتم بود و ....نشدم.... بعداینکه امروز از صبح خونه ی خالم بودم و مهمون عروس خاله بودم و همش با محمد عزیزم بازی کردم اخ که من فداش بشم چقده دوسش دارم این نوه ی خالم رو بعدش ساعت 4:15پسرخالم منو خالم و عروس خالم مریم جون رو رسوند مسجد و رفتیم فاتحه بدیم اخه پسر عموی مامانم فوت شده و امروز سومش بود...زیادنمیشناختمش و رفت امد نداشتیم اما خدابیامرزدش و به خانوده اش صبربده...الهی آمین الان یکم دیگه همسر بی نظیرم میرسه و ماشین رو برمیداره میاد دنبالم میریم دیدن یکی از همکاراش و شلوار فرم شرکت رو از پاساژبگیریم و بعد بیایم خونه بابا جومونگ ببینیم . ا...
4 آبان 1392

شـــــــــــــــــــــــروع

سلام.... خوبین؟ نی نی نازم چطوره که اصلا نمیدونم اومدی یانه؟بازچرا 3-4روز تاخیر؟اخه دوستم الهام جون میگه چرا بی بی چک نمیذاری؟والله بخدا اعصابم نمیکشه تستم بازمنفی بشه...منتظربودنم بهتر از دیدن تک خط بی بی چک هستش البته برای من... صبح 10اینا بود دوست جونیم الهام اس داد که میرم دکتررژیم یانه؟گفتم از شوشوخبربگیرم و حسش بودمیریم...خوشبختانه مشکلی پیش نیومد و این بار تونستیم بریم دکتر... قرارمون ساعت12:15شد...رفتیم داخل  و دکتر وزنمون کرد و یه برنامه داد بهمون...البته برا هر کدوم جدا جدا... روی دوبار قبل ظهر و عصر 24دقیقه جداگانه پیاده روی...درازنشست...ایروبیک....غذاهاشم ای بدک نیس ولی تصمیممو گرفتم باید تاعید مانکن ش...
4 آبان 1392

منتظرم

سلام شب بخیر............ من اومدم اما پ هنوز خبری نیست و اصلا برام مهم نیست که بیاد یا نه چون سپردمش دست خدا اما هیچوقت اینطوری نبودم....دور و اطراف نافم همش درد داره و تیر میکشه...راستی یه چن روز پیشم یعنی چن روز مونده به موعد پ لک بینی داشتم....حالا ببینیم چی میشه...توکل بر خدا مارفتیم و برگشتیم...اما هیچ جا خونه ی خود ادم نمیشه هـــــــــــــــــرگز پنجشنبه ساعت 11 حرکت کردیم قبلش خونه دوش گرفتیم جمع و جورشدیم و تا5دقیقه از راه رو رفته بودیم دیدم خدایا حلقه ام دستم نیست....خدامیدونه چقد دپرس شدم...همسرم که فداش شم دید دل تو دلم نیسن دور زد و اومد بالا انگشترم رو آورد انگار دنیارو داد بهم....تا2رسیدیم چالدران ...
3 آبان 1392