دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

منو اینهمه خوشبختی ....

سلام نفس مامانی مامانی فداتشم چقد ناز داری عزیزم.... اخ مامانی روزیکه بدونم میای میدونم یه بلایی سرم میاد از خوشحالی فکرکن یهو حالت تهوع بهم دست بده شک کنم که اومدی تو دلم بعدش بی بی چکم مثبت بشه آخ چه ذوقی بکنم من بابایی گفته دیگه فکر نی نی نکنم و هنوز خیلی فرصت داریم بعدشم ماکه مشکلی نداریم چرا خودمون رو ببازیم...فداش شم که انقد فهمیده هستش مامانی امروز لپ تاپم رو برداشتم و ساعت 1راهی خونه ی باباایرج شدم... خبردادن که امیر حالش نسبتا  بهتر شده...بمیرم نگو قلبش ضعیف بوده مشکلی براش پیش اومده...خدایا همه مریضاروشفاشون بده الهی آمین الانم منتظریم بابایی بیاد بعدش بابایی شما یعنی مهربان همسر بنده تشریف بیارن و بریم شام خونه ی دایی ...
10 مهر 1392

بدون عنوان

بالاخره شوشو جونم تشرف آوردن دیروز قرار بود برن استخر که دیر شد نرفتن...امروز قرار بود برن که همکارا برا هرکدوم یه کاری پیش اومده...قرار شد پنجشنبه بامن بریم بیرون  که دوستاش گفتن استخر موند برای پنجشنبه که اونم شوشو گفت معلوم نیس من بتونم یانه خلاصه...الان آهنگ (دلم تنگته از معین)در حال پخشه و احتمالا با شوشو بریم خونه مادر شوهر و یا خونه بمونیم و حالشو ببریم بچه ها به امید فردای قشنگ و خوب برای همتون انشالله فردا سرشار از انرژی و خبرای خوش باشین یاعلی ...
9 مهر 1392

THE END...

سلام  برهمگی خسته نباشین مامانا من که خیلی خسته ام...دیشب تاصبح یه  وری موندم بس که کار کرده بودم...دیشب باباومامانی رو رسوندیم و اومدیم همسری رفت حمام و منم یکم جم و جور کردم...خداجون نتیجه اقدام برای نی نی رو ببینیم اخه من دلم خیلی روشنه...مطمئنم میای نفس مامان امروز یه خبر بدشنیدم...مامانی بهم گفت که امیر(پسرداییم)دیشب مریض شده و بردنش بیمارستان....خدایا خودت به جوونیش رحم کن اون که هیچ مشکلی نداشت...خدایا همه مریضارو شفابده...آلهی آمین مامانی تو نی نی سایت دوستای جدید پیدا کردم یکم سرگرم میشم و خداروشکر یه جورایی حالم بهتر شده ....خدایا شکر برا همه روزای خوبت     ...
9 مهر 1392

منه خسته...

سلام عزیزان سلام نی نی گوچولویی که ممکنه این ماه بیای یا اصلا به کل نیای.... هرجور راحتی!!! مامانی خیلی خسته ام امروز از صبح ساعت 9 اومدیم خونه ...قربون باباایرج بشم  که با آقاافشین ما رو رسوندن وزودتر و راحت تر رسیدیم...صبح زود شروع کردیم و باباییم  هم ظهر اومد برای نهار و نهار هم تن ماهی و برنج خوردیم که زود آمادش کردیم و عجله ای خوردیم... بعدش با مامانی رفتیم راه پله هار و یه جارو و تی بکشیم...که یهو همسایه مون هم خودشو رسوند و سه تایی 50-60 تا پله و بقیه جاهارو تمیز کردیم عجیب گردوخاک راه انداختیم خوبه ماسک گذاشته بودم والا خفه میشدم...خلاصه تموم شدیم و اومدیم کل پذیرایی رو جاروکشیدیم و تمام... فقط خدا میدونه  چ...
8 مهر 1392

خسته ام

سلام دوستان                                                                                                            ...
7 مهر 1392

وای مردم...

سلام عزیزان دیگه واقعا مردم از خستگی ازساعت 9صبح شروع به کار کردم و کل اتاق خواب رو تکوندم کابینت های آشپزخونه رو تمیزو مرتب کردم  تموم میشدم که دوستم مرضیه وهابی تماس گرفت و راجع به مرکز مشاوره و ژنتیکی که پسرعوش تو خود ارومیه زده و رقیب هم نداره و تو کل نمیدونم ارومیه یا ایران تکه و بعدچن سال تحصیل و اموزش برگشته تا به ملت خودش خدمت کنه واز تهران خواستنش و نرفته تا تعصبش رو نشون بده حرف زدیم و برای منم وقت گرفت که ساعت 5:30 اونجاباشم...یه جورایی همون اولش گفتم بله و مطمئن بودم که حتما میرم...به شوشوهم زنگیدم و گفتم که یک جای توپیه در جچا مشکلمون رو میفهمیم طفلی اونم که حرف نداره چی بگه اخه پاشدم زودی رفتم یه دوشی گرفتم نفهمیدم چ...
6 مهر 1392