دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

باز منه خوش خبر

سرظهری به مامان بزرگم زنگ زدم و خبر خوش رو بهش دادم.... بهش گفتم مشتلق بده ...گفت چی شده الناز بگو...گفت خواب خوب دیدما بگو چی شده...نیس مسیحی بوده و مسلمون شده خیلی قابل احترامه دوسش دارم هرچند ....بگذریم گفتم آلیس رو پیدا کردم...گفت توروخدا و باصدای بلند گریه کرد دلم سوخت براش ...ولی بابای من که خیلی بهش میرسه ...بالاخره بچه هاشن دیگه دلش اونارو هم میخواد خلاصه گفتم که با آلیس قرار گذاشتم و قراره شب بیایم و اونجا وب بدیم و همدیگرو ببینین... یا خدا قربونت بشم بخاطر همه ی خوبیهات ...
5 دی 1392

گمشده ی راه دور

سلام دوستای گلم... میگم صبح بخیر چون صبح ساعت 8:23 دقیقه دارم این پست رو میذارم خودم که هیجان زده شدم... من امروز مریض شدم خخخخخخخخ جونم سلامت فدای سرم خیلی هم خوشحالم امروز صبح که همسر عزیزم ارومیه تشریف دارن بنده که بیدارشون کردم دیدم از عمه ی گرامی البته بابا ایرجم با این عمه ی گرام از مادر یکی هستن...برام پیام دادن... دیروز ساعت 10اینا بود داداش سجادم اومد دنبالم و منو رسوند خونه باباایرجم و رفت و منم رفتم کمک مامانیم...کوزت شدم افتضاح کار کردیم و کار کردیم وکار کردیم...سرظهری خوابم یادم افتاد یهو هنگ کردم دیگه حال نداشتم دست به سیاه سفید بزنم و اصلا تکون بخورم اما مجبور بودم... شب قبلش خواب دیدم شوشوم با یه زن به اجبار من...
4 دی 1392

یلدا و اربعین

سلام دوستای گلم باعرض پوزش سرم خیلی شلوغ بود باتاخیر ____یلدا مبارک_____ شب چله به دلیل اینکه مامان اینا اسباب کشی داشتن چن روز قبلش قول گرفته بودم که شب بیان خونه ی ما... یه دوروز قبلش بابام اینا اومدن خونه ی ما که شب بمونن من تازه از حموم اومدم بیرون که دیدم برادر شوهرم زنگ زدن که زن داداش کجایی؟ گفتم خونه ام داداش...گفت زنگ زدم کوبازنکردین که...گفتم  بابا گاها صداش درنمیاد...خلاصه موهای خیسمو زودی بستم رفتم لباس پوشیدم و تامن  بیام مامانم باهاشون سلام احوالپرسی کرده بود اومدم مادرشوهر و پدرشوهرم و داداش شوشوم اومدن... گفتن شوشوت کو؟گفتم توراهه قرار بود 8 برسه طفلی براش بمیرم راهها بسته بود و جاده ها لغزنده که اومدن...
2 دی 1392

مامان بابام مهمون من هستن

سلام دوستای گلم من حالم خوبه...امیدوارم شماهم حالتون عـــــــــــــــالی باشه و دلتون شاد انشالله                                 من عجیب خسته ام... روضه ی مادرشوهری هم تموم شد و خلاص... روز یکشنبه شوشو جونم ارومیه تشریف داشتن و منو خودش ساعت 10:15 صبح رسوندن خونه ی مادرشون و من رفتم دیدم خواهر شوهر سر اجاق گاز دارن شله ززرد هم میزنن و جاری محترم هم نبودن... منم شله زرد هم زدم و نیت کردم...خداقبول کنه انشالله حاجات همه مون رو دوستای گلم بعدش نون سنگک و پنیرو سبزی هارو حلش ک...
26 آذر 1392

پنجشنبه ی تعطیل ما

سلام خوبنی؟ من هم خوبم هم بد.....از دیشب داره حسابی برف میاد و همه جا سفید پوش شده اینم عکسش...«خیابان دانشکده» دیشب داداشم مارو رسوند خونمون و ماشین ماروبرداشت و رفت...قرارشد اخر شب ماشین رو بیاره تو پارکینگ و بره...من و شوشو همش میومدیم جلو پنجره میرفتیم من استرس و دلهره داشتم از باریدن برف شوشو گفت که احتمال داره فردا راه و جاده ها بسته باشه بااین وضع برف...البته برنامه ی هواشناسی تبلتشم که دقیق نشون داده بود همینو... خلاصه خوابیدیم و شوشو زودی خوابش برد...صبح ساعت 5 ساعتش زنگ خورد و همکاراش دست به یکی کردن که همه یه حرف و بزنن و از رئیسشون درخواست مرخصی بکنن البته مرخصی که نه موجه بوده برای همشون....اما قرارشد...
21 آذر 1392