دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

تسلیت

سلام تسلیت میگم شهادت امام هشتم حضرت امام رضا رو به همه دوستام... امروز وقتم پر بود و اصلا حوصلم سرنرفته بود تا اینکه الان دیدم یکم دپرسم... صبح که بیدارشدیم ساعت 10بود همسرم صبحانه خورد و رفت برای تعویض روغن و منم کلی کارداشتم مرغ تمیز کردم و نهار اماده کردم و یه جارویی هم به خونه کشیدم و بعدش دیدم شوشوجونم اومد.. نهارمون رو خوردیم و به همسری پیشنهاد دادم که کمکم کنه اپیلاسیون کنیم خودمون... وای که چقد درد داره این اپیلاسیون ای خدا... البته این بار دردش کمتربود خداروشکر... بعدش باز جم و جور کردم و شوشو بازرفت و منم تنها شدم اما بیکار نموندم و بعد انجام کارام رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون... ازصبح تصمیم داشتیم بریم خونه ی ...
12 دی 1392

خداحافظ انتظار

سلام به همه دوستای نازو مهربونم...                                        خداروشکر نی نی وبلاگ رو داریم و میتونیم برای هم بنویسیم و باهم باشیم... مخصوصا برای من که نه خواهری دارم و نه یه نی نی ناز که همدمم باشه... ولی بازشکر و راضیم به رضای خدا دیروز عصر شوشو جونم رسید خونه مامانم اینا منم تازه از حموم اومده بودم بیرون... با باباایرج یکم راجع به زمینا حرف زدن و راضی از اینکه خداروشکر زیرسایه ی باباایرجم تونستیم پیش بریم... بعدش امیر و داداش سجادم اومدن امیر و نذاشتیم بره خونشون شام مون...
9 دی 1392

دل تنگ مامان

سلام مامان جان امروز یه غروب غمگین داشتم و فعلا هم اصلا حالم خوش نیست... نمیدونم سختمه زندگی بی تو ....زندگی بدون تو برای هر لحظه اش یه عمر میگذره... شاید دلیل همه ی این بدی ها نامهربونی ها بداخلاقی هایی که از من سرمیزنه فقط بخاطر نبودن تو باشه گل مامان مامان جان خیلی دلم گرفته...توی دنیا یه انسان خیلیا میتونن براش عزیز باشن....خانواده...فامیل...دوست...آشنا...اما پدرو مادر وهمسر همیشه بهترین بودن و هستن...اما همسر ادم یه تکیه گاه محکم برای هر ادمه...مخصوصا اگه زن باشی و همسرت رو دنیا دنیا دوست داشته باشی... نمیدونم نبود تو عزیزمه که انقد کلافم کرده یا امشب نبودن بابا جونته که انقد بدحالم....دستام یخ بستن و دلم آشوبه...مامان جان تاک...
7 دی 1392

جمعه ی خوب

سلام دیروز روز خیلی خوبی بود خداروشکر شوشوجونم اومد و بعد حاضرشدنمون رفتیم دم در خونشون پدر شوشو رو هم برداشتیم رفتیم خونه ی پسر عموی پدر شوشو... تو راه بنزین زدیم و راه افتادیم 15 دقیقه باماشین راه بود... آرزو جون در رو باز کرد گفت :الناز توکجایی پس از صبح.....همه اومدن توباید زودتر از همه میومدی... دیگه منم ازم گرم استقبال شد بهم خوش گذشت... بعد کلی روبوسی با خانمهای خونه رفتیم و نشستیم و گفتیم و خندیدیم و بعدش رفتیم سرنهار بعدش دوتا داداش شوشو اومدن ونهارمون رو میل کردیم ساعت 4:45بود از خونه اونازدیم بیرون... جاری و خواهرشوهرم و مادرشوهرم با داداش شوشو رفتن و شوشو بهشون گفت که مامیریم بیرون ضدحال شد براشون تعارف نکردیم ب...
7 دی 1392

وای خــــــــــدایا شکرت

سلام روز آدینه ی همگی بخیر و خوشی انشالله و امیدوارم روز بی نظیری رو داشته باشین امروز صبح ساعت 8:30 بیدارشدیم البته من از تخت پایین نیومدم شوشو چایی رو آماده کرد و من بعدش اومدم نشست و کارا و برگه های کاریشو مرتب کرد و بعدش صبحانه خوردیم و سرمیز صحبت از گوشی گم شده کردیم و ازاینکه اگه شکایت کنن سه سوته پیداش مکینن و از این حرفا... بعد شوشو آماده شد که طبق هرجمعه بره باشگاه ...مامان شوشو زنگ زد و گفت چه خبرو نیستین و ازاین حرفا... اخرسرم گفت میخوایم نهاربریم خونه ی ریحانه اینا یعنی خونه ی پسرعموی پدرشوشو که سه تادختر داره و خیلی منودوست دارن و منم باهاشون جورم همیشه به شوشو میگن چرا الناز رو نمیاری با ما یکم خوش باشیم... خلاصه منم...
6 دی 1392

چه روز بـــــــــــــــــــــــــدی خدایا

سلام انشالله که همگی خوب و خوشین و تابه این لحظه کلی خوش گذروندین و سرحالید... من ولی از صبح دپـــــــــــــــــــرسم...دستم به کار نمیرفت و همش نشسته بودم ور دل لپ تاپ و درگیر بودم... بعد یکم جم و جور کردم و غذامو آماده کردم خیلی وقت بود سوپ نخورده بودیم هوس کردم و یه قابلمه درست کردم بعد رفتم یه دوش گرفتم گفتم شاید سرحال بشم دیدم نخــــــــــــــــــــــــیر بعد شوشو ساعت 16 تشریف آوردن...قبلا تصمیم گرفته بودیم امروز عصربریم خونه ی مادرشوشوم... شوشوم گفتم غذاتو بخور استراحت کن بریم خونه ی مامانت اینا...گفت نه میرم بدم ماشین رو یه نگاه بندازن ... من دیگه قاطی کردم اخرسر پاشد حاضرشد...منم برای مامان یه ظرف سوپ کشیده بودم که ...
5 دی 1392

امشب نشد

شب بخیر عصری خواستم پاشم شام آماده کنم تا بریم خونه ی مامان بزرگ دیدم نخیر اصلا حال و حوصله ندارم بعدشم یکی دوساعت قبل قرمه سبزی خورده بودیم سختم بود...بنابراین به مامان بزرگم زنگ زدم گفتم بعد شام میایم و بعد رفتیم خونه ی بابا ایرج و باهم اومدیم خونه ی مامان بزرگم... همینکه عکسای دخترشو دید افتادبه گریه کردن... اوووووووووف دیگه هم مامانم هم بابام منم چشام خیس شد این وسط فقط شوشوم گریه نکرد اما چشاش پر شد... خلاصه پیش مامان بزرگم با آلیس چت کردیم .و خانم قرار بود ساعت 11-12 بیاد و وب بده یا تلفنی حرف بزنن...کریسمس هستش تشریف برده بودن کلیسا...از اونجا با گوشیش چن تا عکس فرستاد که مال یه سال قبل بودن البته از برادر مامان بزرگم با دختر و ...
5 دی 1392