دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

زلزله ی 10 ریشتری...

سلام مامان جان مامانت بیچاره شد کجایی به دادم برسی عزیزززززززززززززم مامانی پریشب با عموت اینا رفتیم جنگلی کلی خوش گذشت بعد از کلی خریداز نمایشگاه اومدیم یکم شب نشینی کر دیم کنار راه و منو بابایی و خانواده عموت و خانواده داداش زن عمو بودیم نشسته بودیم داشتیم گل میگفتیم گل میشنفتیم یهو برگشتم پشت سرم دیدم یه جوجو توپول موپول داره آسه آسه میره دقت که کردم دیدم وااااااای جــــــــوجه تیغـــــــــی خلاصه باپای برهنه همچین دوییدم که بابای پارسا  یه  ساعت بهم خندید آی جوجه تیغی نامرد  وقتش بود آخه خلاصه لحظات خوبی  سپری کردیم... موقع برگشتن از پارک جنگلی پارسا سوار ماشین ماشد توراه همش گفت عمو میام خونه شما زن عم...
27 تير 1392

خوشحالیه نصف ونیمه

نی نی جووووووووووووووووونم  خیلی خوشحالم امروز با دخترخاله سمیه که دوستش از گیاه درمانی اقای شفیع پور نتیجه گرفته بود امروز تماس گرفته بود یکم ناله کردم که سمیه دیگه نمیتونم جوشوندنی ها رو بخورم خیلی سخته یهو نمیدونم چی شد سمیه برگشت گفت دوستش سه بار رفت پیش اقای شفیع پور منم که حس میکنم دیگه نمیتونم جوشوندنی هارو بخورم و حس میکنم دیگه خوب شدم یعنی دیگه جمعه یاپنجشنبه اخرین باری هستش که میرم پیش اقای شفیع پور خداجونم شکرت میکنم مدیونتم خداجوونم چون اولش خواستی از این طریق خودم خوب شم بعد نی نی بهمون بدی من میدونم و شک ندارم امروز و فردا وپسفردا اخرین روز استفاده از جوشوندنی هاست مامان جونا  نی نی کوچولوهای نــــــــ...
25 تير 1392

نـــــا ندارم دیگه مامان جان

قند عسلم سلام نی نی نازم فسقلی مامان نبودنت یه درده برام  بیشتر از یه ساله که منتظرتیم یادمه اولین باری که برای اومدنت اقدام کردیم دلم خیلی گرفت حتی یادمه انگار اشک هم ریختم چون اگه میگرفت میرفتم زیر بار مسولیتی که ازش میترسیدم مامان جان از حاملگی از اینکه خیلی چاق به نظربیام از ویار از زایمان مخصوصا طبیعی خیلی میترسیدم واسه همین یه سال مانع اومدنت شدیم شاید خدا خواسته باچوبش که خیلی معروفه به بی صدایی بگه که خودت به موقعش نخواستی منم الان نمیخوام ونمیذارم که فرشته ات زمینی بشه خداجون غلط کردم بخدا اشتباه کردم کاش همون سال اول میذاشتم نی نی بیاد خیرسرم میخواستم درس بخونم به جاهای خوب خوب برسم اما کو؟ کی حوصله داره؟نه درس...
24 تير 1392

چقد سخت میگذره این روزا

      همه نیــــــاز من                                         ســــــــلام مامان جان دارم به سختی روزه میگیرم خیلی سختمه ازظهربه بعد کل تنم داغ میشه و همش باآب پاشم یا پاشویه میکنم و جلوکولرم... اه تنهایی هم از یه طرف بابایی از صبح رفته و فرداعصرمیاد منم خونه بابایی هستم و دلم خیلی برای بابایی شماتنگه مامانی  این جوشوندنی ها بیچارم کردن حالامجبورم یه لیوان موقع سحری بخورم یه لیوان بعدافطار و قبل شام ولی دیگه انگار اخراشه اخه دوست دخترخاله سمیه که رفت...
24 تير 1392

روز آدینه ی ما دونفر...

سلام جوجوی مامان عسلم خیلی دلم برات تنگه ولی همش تودلم یه روزنه از نور هست ومطمئنم که به همین زودیا میای تودلم میبینی مامان چقدخوب شده دیگه اصلا اونقد که قبلا غصه میخوردم نیستم و خیلی امیدوارم و میدونم باید اول مشکل خودم حل بشه بعد نینی چون بیاد اول مامان سالم و سلامت بشه بعد یه نی نی سالم میارم مامانی دیروز اصلا حوصله نداشتم تشنگی روم اثر گذاشته بود بابایی هم که ارومیه بود ساعت4رسیدخونه قرار شد عصری بریم بیرون اما نشدبعد یهویی 10دیقه به افطار بابایی گفت النازپاشوبریم شام و بیرون بخوریم پاشدم سه سوته آماده شدم بابایی رفت برای سحریمون نون سنگک خوشمزه خرید اومد بعد دوتایی رفتیم من توماشین با خرما وآبی که از خونه برداشته بودم افطار کردم ....
21 تير 1392

اولین روزه ی ماه رمضون ومنه تنها

                               خدا جون دیشب از ته دل برای زود اما سالم اومدن نی نی نازم دعا کردم و ازت خواستم حاجتمو رواکنی واولین روزه ی امسال رو هم گرفتم ولی بازم تنهام اما انشالله سال بعد یه نی نی نازوتوپول بغلمه آمین نفس مامان سلام عزیزم دوروزه بدجوری خارش  دارم همش اذیت میشم نمیدونم چیکارباید بکنم دیروز قبل ظهربا خاله ژیلا بیرون بودیم رفتیم خرید بعد من برگشتم خونه وسایلامو برداشتم زودی باآژانس  رفتم خونه باباییم چون قرار بود عصری  با زن عمو عمه و مامان بزرگ زینب ب...
20 تير 1392

آخ جووون

نی نی مامان فدات بشه ای کاش دخمل بشی هرچند اصلا فرقی نداره ها ولی اون روز که رفتیم برای نی نی پسرعموی  بابا کادو بخریم یه دست لباس صورتی دخترونه خال خالی سفیددیدیم ای خدا انقدخوشکل بود که نگو به بابایی گفتم تورو خدابخریم گفت الناز اگه از الان بخریم بیشتر بهم میریزی راستم میگفت ولی الان نمیدونم چی میگفتیم یهویی گفت چی میخوای بخرم برات ؟ بهش گفتم نمیدونم بعدیهو گفت میدونم تودلت چی میگذره اون لباس صورتیه رو میخوای؟منم از خدا خواسته گفتم اره اون و یه چی دیگه گفت باشه میخریم اما اگه نی نی پسرشد چی؟گفتم واسه خنده هم شده یه بار تنش میکنیم عکس میگیریم میدیم دختر داداش من یا ابجی داداش تو... خیلی ذوق کردم واسه همین میخوام دخمل باشی تایه ...
15 تير 1392