دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

یه روز فوق العاده خسته کننده

سلام شب دراز است و الــــــــناز جوون بیـــــــــــــــدار چرا واقعا؟من الان باید بااینهمه خستگی خواب بودم اونم تو خواب ناز... امروز خیلی خسته شدم شاید خیلی بیشتر از هرروز روز آخر خونه تکونی:گرد گیری و خونه تکونی اونم از نوع سالنی اوووووووف صبح ساعت 10بابام مامانم رو رسوند خونه و خودش رفت...قربونش برم نذاشت خودم تنهایی سالن رو تمیزکنم گفت مبلا سنگین هستن...گفتم نه بابا سنگین تر  از اینارو تو این مدت بلند کردم حالا به هرسختی که بود الانشم میتونم...اومد صبحانه خوردیم و بعدش شروع کردیم وای کل خونه باز بهم خورد تازه شیشه ها تمومشده بودن که دیدیم.....بخشکی شانس برقا تشریف بردن....دیگه خودمون رو بانهار مشغول کردیم تابلکه برقا ب...
7 اسفند 1392

مردم و زنده شدم

سلام روز خوش دوستای گلم... 15:10 دقیقه و من یه نیم ساعتی میشه نشستم و بیکارم... امروزم انباری ر و  تمیز کردم و کلی خسته شدم صبح بیدار شدم با مامانم حرفیدم بعدش اومدم نیم ساعت پیاده روی فعلا میخوام ویبره نزنم چون ممکنه مامان شده باشم خخخخخخخ شوخی کردم....بعد تردمیل 3 تا لیموشیرین خوردم ...اصلا اشتها ندارم بعد رفتم سر انباری یهو دیدم کل وسایلا رو ریختم وسط خیلی سختم اومد اما باید تمومش میکردم...یه چن بار خودمو کوبوندم این ور  اون ور اما خب در کل زنده ام... امروز همسری خوی هستش و قراره تا5بیاد حالا یکم این ور اون ور...بعدش قسمت باشه میریم برای خرید ...یه تراز هم میخرم ببینم در چه حالم....الانم یه بندی انداختم و نشستم ...
5 اسفند 1392

خواب خاله سیما

سلام به روی ماه همه دوستام... چن روزی بود از دوستام بیخبربودم امروزبالاخره موفق شدم وبلاگ چن تاازدوستاموبخونم...تاالان روزخوبی داشتم یعنی بدک نبود...صبح بیدارشدم ساعت نه بود بعدش اومدم جمع وجور کردم و یه بیست دقه ای مشغول ورزش شدم چون عجله داشتم بیشترنشد...بعدلباس پوشیدم تانصف راه اومدم بامامانم قرارداشتم باهم رفتیم برا پرو و تحویل مانتوم...شکرخدابدنشده بودمانتوم...اومدیم خونه بابا..،اونجاکه بودیم سیماهمسایه سابقمون که حالاازشوهرش طلاق گرفته بود اس دادکه میخوادباهام حرف بزنه.،اومدیم خونه بعدش باهم یکم گپ زدیم...گفت الناز دیشب خواب دیدم باتو یه جای سرسبز مث پارک نشستیم شکمت زده بیرون...میگم بارداری...میگی اره حامله ام...همونجا خداروشکرکر...
4 اسفند 1392

من چقد فعال شدم خــــــــــدایا

سلام به همه دوستای گلم.....وای که چقد دلم براتون تنگ شده بود خدایا شکر که یه فرصت دیگه داد تا بیام و یه پست جدید بذارم روز اول خونه تکونی اتاق روز دوم خونه تکونی اتاق خواب روز سوم که امروز باشه آشپزخونه اوووووف مردم بخدادوسه شبه این ساعت از شب که میشه انقد خمیازه میکشم عجــــــــــیب....امروز افتضاح خسته شدم....دیروز جمعه تاعصر کار کردم...شوشو جون صبح 10:30 رفت تا 1 اومد..بعد اومد تخت و روتختی اینارو با هم درستشون کردیم...بعد نهارخوردیم ساعت 2:35رفت باشگاه....بعدش رفت ارایشگاه و اومد خونه یه دوش مختصرگرفت اومد گفت النازی اماده شو بریم برات تردمیل بخریم دوسه روز پیش فقط در حد حسن های تردمیل حرفیدیدم  اما حرف از خریدن...
3 اسفند 1392

شروع ماه اخر سال 92

                                                        سلام .... فردا وارد آخرین ماه سال 1392 میشیم....اول اسفند ماه وداریم کم کم با سال 92 و زمستون خداحافظی میکنیم....امیدوارم تااین سال تموم نشده همه دوستام چه مجازی چه واقعی همگی دوستای منتظرم مامان بشن و خیلی زود پست های جدید بذارن و یه دنیا خوشحالم کنن...الهـــــی آمین خونه تکونی هاتون رو شروع کردین؟انشالله که...
30 بهمن 1392

ولنتاین سال92

روز پنجشنبه 25-11- 1392 صبح روز پنجشنبه همسری مهربونم ارومیه بود...دوتاپست قبلی گفته بودم که با همسری درگیر بودیم صبح با هم صبحونه خوردیم و اون رفت سرکار و منم به خودم و خونه رسیدم... همسری قرار بود 4تانهایتا 5بیاداما شرکت باز معطلش کرده بودن و 6 بود که رسید خونه و من غــــــرزدم نه بخاطر اینکه قرار بود بریم خرید و نرفتیم نه بخاطر اینکه دلخوشیم همون روزیه که ارومیست که میدونم یکم زودترمیاد وقتی اون روزم دیر میاد سکته میزنم خلاصه همسری مهربونم اومد و ولنتاین رو تبریک گفت و شکلاتی که برام خریده بود رو کادو داد   تبلیغات شرکت خخخخخخخخخخخ و گفت زودی آماده شو بریم بیرون...من واقعا حوصله خرید هم نداشتم نمیدونم چرا دو روز...
28 بهمن 1392

من و دلم

سلام نی نی نازم... همه کسم...الهی من فدای  نی نی قشنگم بشم...نی نی که خیلی زود میاد و دل مامان و باباشو شادمیکنه و من و بابایی میشیم خوشبخت ترین مامان بابای دنیـــــــــــــــا نی نی بیا دیگه...من تو تقویم رو میزی همیشه روزای خاص و مهمونیا و اتفاقات خاص رو علامت میزنم و مینویسم...چن ماه پیش تو تقویم برای ماه اسفند نوشتم:نی نی نازم دیگه اخراشه تا الان باید اومده باشی تو دل مامانیت و دلمون رو شاد کنی...خداجونم خیلی حقیرم و تو به بزرگی و عظمت خودت دلمون رو شاد کن..خدایا میبینی ما تنها موندیم میبینی که به هیچی دلخوش نمیشیم سهم ما رو هم از زندگیمون بده...یا خدا ... دیروز حالم خیلی بد بود وقتی مامانم گفت برا دختر خالم تبریک و شادباش گفته ...
28 بهمن 1392