دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

شمارش معکوس تا نوروز

20 اسفند 1392 سلام به همه نی نی ها و مامان های عزیزم نی نی خوشمل خودم درچه حاله؟وروجک باز من بلاتکلیف موندم اخه عزیزدل مامان.....نه شما اومدی نه ... دیشب به سفارش دوستای گلم  رفتم بی بی چک خریدم بااینکه میدونستم منفی میشه اما بازم برای محکم کاری تست رو زدیم....البته امروز صبح دیگه نمیدونم یا زوده که منفی نشون داد یا واقعا بازم یه تاخیر بوده اما این دوسه ماه اخیر منظم بودم خوب دیگه حالا شده کاریشم نمیشه کرد...فقط خدا کنه به مسافرت نخورم چون میدونید که اذیت میشه ادم... دیروز روز خیلی بدی داشتم البته شب قبلم افتضاح بود تا بعد ظهر رو تخت موندم و نانداشتم از جام پاشم...اخرسر شوشو برای بار دوم زنگید صحبت که کردم بهترشدم خونه رو مرت...
20 اسفند 1392

چه شب دلگیری

سلام هستی مامان فداتشم الهی که انقد نازداری و همچنان اجازه ی ورود نداری جون دلم...فعلا خبری نیست وبلاتکلیفم نفسم...تواین تنهایی و بیکسی فقط به تونیازدارم عزیزدلم...امروزازصبح بیشترش بیکاربودم یکم سر رومبلیا یکم مشغول شدم و بعدشم همش سرم توگوشی بود...قبل ظهر راضی بودم بابایی بره عروسی همکارش امابعدش خواستم منصرفش کنم دیدم نمیشه گناه داره بره یکم تفریح کنه اماباخودم گفتم پس گناه من چیه که همش بی اونم....همش تنهام....همش ساعت و دنبال میکنم که وقت بگذره ببینمش...گفتم بیخیال...بعش گفتم رسیدنی اطلاع بده باهم بریم خونه لباساتوخودم بهت بدم بپوشی...امابعدکه عصبی شده بودم اس دادم گفتم خودت برو من نمیام...اونم قبول کرد...شب بعدعروسی میاددنبالم ومیریم خ...
15 اسفند 1392

اینم ازامروز

سلام و سلام و سلام...احوال دوستای گلم...اول ازهمه بگم که فعلا از پری خبری نیست و هنوزم منتظرم تاببینم چی میشه...امروز روزنسبتاخوبی بود و بدک نبوده...صبح بیدارشدم یکم جم و جور کردم وبعدش رفتم رو دستگاه و نزدیکه یه ساعت ورزش کردم و بعدش رفتم دوش...تنبلی میکردم دلم میخواست با آژانس بیام امادیدم نه باباحالشودارم پیاده روی کنم...گوشیم شارژش خیلی کم مونده بود علامت قرمززده بود وخداخدامیکردم گوشیم خاموش نشه و تاخونه بابا توگوشم آهنگ گوش بدم...شکرکه رسیدم خونه و باطریم هنوز تمام نشده بود...اومدیم نهارخوردیم و یه ذره گپ زدیم بعدمنو مامانم رفتیم بدیم خیاط برای مامانم لباس بدوزه...نزدیک بودپیاده رفتیم وبرگشتیم...قراربود داداشم خانمش رو بیاره...بعدش اون...
14 اسفند 1392

الناز دیگه رفت و پرپرشد خخخخخخخ

سلام کوچولوی نازم.امروز فرداست که تکلیف این ماه هم مشخص میشه بااینکه میدونم نیومدی تودلم اماخب فعلا منتظرم...ماه آینده هم مطمینانمیتونیم زیاد درگیراقدام و ایناباشیم چون ممکنه اگه قسمت باشه مسافرت باشیم ...مامانی گاهی تنهایی خیلی بهم فشارمیاره و ازنبودنت به زمین و زمان بدمیگم اماخب من الان باهفت هشت ماه پیش خیلی فرق دارم...خیلی آرومترشدم الحمدالله و واقعا راحتم اما اگه بیای دیگه منت میذاری همه کسم...نذار دیگه بیشترازاین ازاینکه ندارمت شرمنده باشم...برات بگم از دیشب...اول ازهمه چون شکلک نمیذارم ناراحتم باتبلتم و فقط میخوام زود زودبنویسم ...دیروزبابایی ارومیه بودساعت چهارونیم پنج بودبابایی رسیدنهارخوردیم یکم حرف وبعدش راهی شدیم اول وقتی ماشین ر...
13 اسفند 1392

11 اسفند...

سلام سلام سلام خانمها...دوستای گلم خسته نباشید از این همه کار و تلاش برای خونه تکونی هاتون امروز من زیاد حوصلم سرنرفت و حسابی وقتم گذشت...صبح ساعت 9 خواهرشوهر گرامی بنده رو از خواب ناز بیدار کردن با صدای زنگ تلفن خونه گفت داداش کوچیکه رو که خونست بگو نهار بیاد خونتون و از این حرفا...منم زودی جو گیر شدم و اس دادم که برادر جان نهار منتظرتم....بعد ارسال اس ام اس گفتم عجب کاری کردما من تک و تنها چطوری راحت باشم جوابی نگرفتم تاایکه سرم زد دوباره اس بدم که اگه الان نمیای شب برای شام بیا تا یکم با داداشت دور هم بشینیم و بحرفیم....همون لحظه اس اومد که نهار میام... دیگه رفتم زودی سر یخچال و مرغ اینارو بیرون اوردم و پختم و برنجمم خیس کردم....سال...
11 اسفند 1392

یه روز خسته کننده ی دیگه

سلام 10 اسفند....15:08 روز شنبه همسری میاندوآب ومنم باز مانده ام تنهای تنــــــــــــها امروز همش حس میکنم یه اتفاقی میفته...اصلا یه جوری ام...خدا بخیر بکنه دیروز و دیشب زیاد خوبی نداشتم...شب شد و خوابیدیم طبق معمول صبح ساعت5:45برای بدرقه ی همسری بیدارشدم اون که رفت بازاومدم خوابیدم...بعدش ساعت 10 با تلفن مامانم بیدارشدم.....حوصله نداشتم از جام پاشم...بعد با دختر خاله سمیه حرف زدیم و اومدم جم و جور کردم و یه نیم ساعت با دستگاه کار کردم...حوصلم خیلی سررفته.... همسری امروز قرار بود5-6بیا داما متاسفانه بازم جلسه دارن... مامانم گفت باباایرج اومده بود خونه که یهو زن عموم زنگ زد گفت حال مامان بزرگ خوب نیست بابامم زودی رفت....خدا هرچی صلاح می...
10 اسفند 1392

سورپرایز همسری

سلام مامان جان عزیزدلم میدونم این ماه هم مث ماههای قبل نمیای و بازم یه ماه دیگه رو باید شروع کنم....خیلی سخته ادم حس کنه به هیچ دردی نمیخوره و اینهمه دلتنگ باشه...نی نی نازم نیا بذار مامانی تو تنهایی های خودش دق کنه و بره....دیگه بهت فکرنمیکنم...چون با نیومدنت باعث میشی که از همه کس و همه چی سیربشم و هر کی یه چیزی راجع به من فکرکنه و حتی بابایی هم وقتی دلش میگیره یه حرفی رو بدون منظور بهم بگه و دلمو بشکونه.... برات بگم از روز چهارشنبه هفتم اسفندماه... شب قبلش که مامانیم و باباایرجم خونه ما خوابیده بودن صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم....بابایی رفت و من موندم و مامان جونم....بعد پاشدیم ظرفای صبحانه رو شستیم و جم و جور کردیم وداشتم میرفت ک...
9 اسفند 1392