تنهایی...
سلام ناناز مامان عزیزم خیلی بهت احتیاج دارم اما اصلا ناامید نیستم میدونم به هرحال میای یـــــــــــــــــــــــــعنی مجبــــــــــــــــــوری!!!!باید بــــــــــــیای عزیز مامان دیشب نمیدونم چی شد یهو گردنم درد گرفت بابایی آورد پماد مالیدوماساژ داد و یه شال بست اما کامل خوب نشده.. یه خبر بد امروز باز بابایی ازمون دوره و تافردا عصر نمیبینمش و اما یه خبر خوب مامان و باباییمو راضی کردم امروز بیان و شب خونه ما بمونن بابایی نیس من باید میرفتم خونه بابا ایرج تا تنها نمونم ولی گفتم تنوع داشته باشیم این بار من خواستم که بیان و اینجابمونن عزیزم احتمالا جمعه بریم صفــــــــــــــــــــاسیـــــــــ...
نویسنده :
الــنـــازجوون
10:40




