دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

سلام کاکا

سلام به همه دوستای گلم....انشالله تا به امروز به همتون خوش گذشته و دل همتون شاده....منم فعلاازپ خبری نیست و همچنان بلاتکلیف موندم....جاتون خالی  من که خوش گذروندم و شکرخداخوب شروع کردم...دیروزظهررسیدیم شیرازو یه دوساعتی دنبال سویت گشتیم وهتل وای خیلی سخته تویه شهرغریب دنبال جایی بگردی...یه جای خیلی خوشکل گرفتیم وازچهاراومدیم توخونه همش پشت سرهم رفتیم حمام و من اولین نفربودم...شبم ساعت یازده ونیم رفتیم حافظیه که پشت خونه بود...خیلی خوشکل بودوهمه داشتن عکسای باحال میگرفتن..یه یادگاری ازغرفه اش هم گرفتیم که بعداعکساشومیذارم و بعدش کیک وچای خوردیم و اومدیم خونه داداشم اینترنتموفعال کردشارژنداشتم ...گفتم یه پست بذارم دلم بازشه خیلی دلم تنگه....
7 فروردين 1393

سلام بهاری دوم فروردین

سلاااااااام دوستای گلم عیدهمگی مبارک....امیدوارم تا به امروز بهتون خوش گذشته باشه...وای خیلی خسته ام ...تازه الان رسیدیم مهمانپذیر.....الان اهوازیم تو مهمانپذیر اهوازیم...اولین سال تحویلی ود که از خونه دوربودم...ساعت اینابودازخونه حرکت کردیم و تانصف راه اومدیم....طرفای سقزبودیم دیدیم صددویست نفر دارن میرقصن کورد بودن خوشبحالشون چه دل خوشی دارن...برای سال تحویل مراسم داشتن یکم نگاه کردیم و بعدبازراه افتادیم....سنندج رفتیم رستوران ریواس  شام سفارش دادیم تازه شروع کرده بودیم سال تحویل شدو لحظه مون بهاری شد...همون شب رفتیم هتل کاج و صبحشم راه افتادیم کامیاران.کرمانشاه.طاق بستان و بیستون.شب پلدختر موندیم و بعدش اندیمشک و شوش و الانم اهواز......
2 فروردين 1393

آخرین پست سال 92

                                            سلام به روی ماهتون دوستای گلم پیشاپیش سال نو رو خدمتتون تبریک عرض میکنم و بهترین ها رو براتون آرزو میکنم امیدوارم دلتون سرشار از شادی و خوشی و لباتون خندون باشه و هرگز تو زندگیتون به در بسته نخورید و آه نکشید ____________آلهــــــــــــــــــــی آمین______________ من که اون روز رفتم برای آزمایش نتیجه منفی بود....یه چن ثانیه دپرس شدم اما میدونستم منفیه خداروشکر کردم و بازتوکل...
29 اسفند 1392

وای خدا این بار سومه مینویسم و حذف میشه

سلام عزیز دلم خوشکلم فداتشم خسته شدم این بار سومه دارم مینویسم خدا رحم کنه این بار رو عزیزم امروز خیلی خسته شدم... امروز بابایی از ساعت7صبح رفته شرکت برای تسویه ...از ساعت 9 صبح ارایشگا بودم تا ساعت 2:30 وای اصلاح داشتم و رنگ مش...خودمم به دوستام کمک کردم...ابروهامو یه مدل اسپورت خیلی خوشکل برداشتن همه میپسندیدن میگفتن از مدل ابروی من براشون بردارن خخخخ بابایی شماهم 4 زنگ زد که تو راهه داره میرسه...اما بعدش یه نیم ساعت بعد زنگید گفت پیش سجاده و رفتن ماشین رو نشون دکترش بدن خخخخخخخخ...منم تاالان منتظرشم قراره بیاد بریم خرت پرتامو بخرم...اگه مشکلی پیش نیومد و عمه جونتون منزل تشریف داشتن شب بریم کادوی عیدشون رو بدیم اخه معلوم نیست ما کی حر...
26 اسفند 1392

میخوام فکرکنم که هستی...ساده با نینیم

بهترین هدیه ی خداوندی که البته هنوز تجربه ای ازت ندارم  ازامروز میخوام مثبت فکرکنم همه دوستام یهم دلگرمی و امید میدن چطورمیتونم انقدمنفی فکرکنم ازامروز میخوام تووجودم حست کنم...تاامروزهیچ حس خاصی نداشتم و ذوق نمیکردم اما امروزکه با مامان جونم یکم حرف زدم خیلی دلم روشن شده و امیدوارم دارم ذوق مرگ میشم مامانی...نمیگم اگه نیومدی ناراحت نمیشم نه اما خب امروزکه انقدشنگولم اگه جواب منفی بگیرم خیلی ناراحت میشم اما خب میتونم به زندگیم ادامه بدم و منتظرماههای آینده باشم....امامامانی من تو این چندماه اخیر انقد حس خوب نداشتم مث امروز...مامان وبابای من هیچ نوه ای ندارن  بااومدن تو کلی ذوق میکنن عزیزم...چی میشه اومده باشی و سال نود و دو رو باهم...
25 اسفند 1392

آخرین شنبه سال92

سلام دوستای گلم...سلام نازدونه ی مامان الهی فداتشم یه روزم گذشت وخبری نشدومن همچنان منتظرم اگه خبری نشداخرای سال میرم آزمایش و خبرخوش میارم برای همه...هرچند♡♡♡مامانی امشب آهرین شبیه که من بدون بابایی اومدم خونه ی باباایرج...چون آخرین بارهستش که میره بانه و فردا آخرین روزکاریشونه وبه کمک خدا این سال هم به خوبی وخوشی تموم میشه و یه سال خوشکل دیگه رو شروع میکنیم...مامانی هیچ دردی وحسی ندارم امافقط انگارتوشکمم حباب میترکه خخخخخخخ دلیلشو خداعالم است....خداجونم خیلی بهت احتیاج دارم کمکم کن میخوام مامان بشم هرچندآمادگیشودارم و میدونم اگه نشه هم ازپانمیفتم و خیلی زودبه هدفم میرسم...همه دوستای گلم همه اونایی که منتظرن رو ازچشم انتظاری دربیارواین دم آ...
24 اسفند 1392

چهارشنبه پنجشنبه جمعه بعدشم که شنبه

سلام اول از همه دوستای گلم ...امیدوارم حالتون خوب باشه و دلتون شاد و از خونه تکونی هاتون تموم شده باشین و با خیال راحت و دل خوش  به همراه خانواده های سبز و گرمتون به پیشواز سال جدید برین انشالله سلام نی نی نازم...ماهک من الهی فداتشم قول بده که این بار اومدی مامان جان خیلی زیادمنتظرت موندم و بودم و هستم... نفس مامان...الان تو تلویزیون یه حدیث نوشتن که شوشو برگشت گفت الناز برای من و تو گفتن ها کسی که بر مرکب صبر و بردباری سوار شد  پیروز میدان میشود....شاید جای چن کلمه رو جابجا گفته باشم اما غیر ازاین چیزی نبود...بعد یهویی یه فیلمی شروع شد که صحنه هایی از حرم اما رضا(ع)رو نشون داد وای خدا دلم یه جوری شد...شوشو برگشت گفت الناز...
23 اسفند 1392

بـــــــــــــــــله

سلام ناز دونه ی مامان سلام دوستای گلم من اومدم ولی نمیدونم چرا انقد شنگولم؟البته خدا آخروعاقبت همه رو بخیر کنه انشالله مامانی جونم من 14 هم منتظر بودم اما تا الان هیچ خبری نیست و بازم منتظرم امروز بدک نبود و خیلی معمولی گذشت...صبح بعد بیدارشدن 40دقیقه ورزش و نرمش بعدشم جم و جور کردن و اخرسرم پخت و پز...وای خیلی گرسنم بود...هیچی نخورده بودم جز یه لیوان آب هویج ساعت2:30------3 یکم سالاد خوردم و یه کوچولو گرسنگیم برطرف شد ...الانم منتظر همسری هستم که تا چن دقیقه دیگه تشریف فرما میشن بگم از دیروز.....البته پنج شنبه شب همسری عروسی بودن ساعت1:30 رسید و چن دقه منتظرشد و من اماده شدم و اومدیم خونمون...شب خوبی بود واینکه دو روز بود شوشومو ندیده ...
23 اسفند 1392

شمارش معکوس تا نوروز

20 اسفند 1392 سلام به همه نی نی ها و مامان های عزیزم نی نی خوشمل خودم درچه حاله؟وروجک باز من بلاتکلیف موندم اخه عزیزدل مامان.....نه شما اومدی نه ... دیشب به سفارش دوستای گلم  رفتم بی بی چک خریدم بااینکه میدونستم منفی میشه اما بازم برای محکم کاری تست رو زدیم....البته امروز صبح دیگه نمیدونم یا زوده که منفی نشون داد یا واقعا بازم یه تاخیر بوده اما این دوسه ماه اخیر منظم بودم خوب دیگه حالا شده کاریشم نمیشه کرد...فقط خدا کنه به مسافرت نخورم چون میدونید که اذیت میشه ادم... دیروز روز خیلی بدی داشتم البته شب قبلم افتضاح بود تا بعد ظهر رو تخت موندم و نانداشتم از جام پاشم...اخرسر شوشو برای بار دوم زنگید صحبت که کردم بهترشدم خونه رو مرت...
20 اسفند 1392