دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

یعنی میشه؟؟؟

جوجه ی مامان ســـــــــــــلام نفسم نکنه اومدی تو وجودم؟امروز از صبح فکرم درگیرته و همش خودمو حامله تصورمیکنم نمیدونم شایدم نباشی البته اگر نباشی ناراحت میشما ولی مث سابق از دنیا سیر نمیشم عزیزم چون میدونم این ماهم نشد ماههای آینده میای تودلم توپول مامان عزیزم عزیزم امروز صبح لیلا(دخترعموم)اومد و باهم رفتیم بانک و برگشتیم خونه ی ما دیروز دکتر برای امروز وقت داد عصری میریم دکتر البته باهمسری و شاید لیلا هم بامااومد... بعدش یا میریم خونه ی عموی بنده بعد بااونا میایم خونه ی بابای بنده چون قراره شب بیان خونه ی باباایرج الانم میریم بالیلاجون نهار بخوریم ماکارونی داریم دوستان برام دعا  کنین شای...
17 شهريور 1392

روز دختر نداشته ام مبــــارک

             خــــدایا یه دختر شیرین زبون هم نداریم که روزشو تبریک بگیم         خوشکل مامان سلام اگه خداخواست و دختر خوشکل خودم شدی این روز قشنگ رو بهت تبریک میگم                                              مامانی شب پنجشنبه کلی برات نوشتم....آخر سر یهو اعتبار وایمکسم تموم شد و منم عصبانی شدم و کلا لپ تاپ رو خاموش کردم و خوابیدم فداتشم عزیزم امروز 3 روز از وقتم میگذره و خ...
16 شهريور 1392

نـــــــــــــازن مگه نه؟؟؟

سلام مامان جان الهی من فدات  بشم بالاخره تموم شد... دیروز از قبل ظهر مامان و باباایرجم خونه مابودن تا الان یکم پیش که بابایی رسید خونه و منو و مامانم رو رسوند خونه باباییم و بعد خودشم با همکارش رفتن استخر نمیخواستم بیام خونه بابا ولی بابایی جون گفتن تنها نمونم پاشدم اماده شدم اومدیم خونه باباجونم بابایی جونتم که دیدم کلی ذوق کردم دلم خیلی براش تنگ شده بود نازم نفسم هنوز به داشتنت و بودنت کنارم امیدوارم... عزیزم اون بار که با عمه اینا و عموت اینا رفته بودیم بانه(عید فطر)یکی دوتا کادوی ریزه میزه خریدم که خودم عاشقشونم... برات عکساشونم میذارم تا اگه خدایی نکرده شکستن لااقل عکساشون بمونه   &...
14 شهريور 1392

تنهایی...

سلام ناناز مامان  عزیزم خیلی بهت احتیاج دارم اما اصلا ناامید نیستم میدونم به هرحال میای یـــــــــــــــــــــــــعنی مجبــــــــــــــــــوری!!!!باید بــــــــــــیای عزیز مامان دیشب نمیدونم چی شد یهو گردنم درد گرفت بابایی آورد پماد مالیدوماساژ داد و یه شال بست اما کامل خوب نشده.. یه خبر بد امروز باز بابایی ازمون دوره و تافردا عصر نمیبینمش و اما یه خبر خوب مامان و باباییمو راضی کردم امروز بیان و شب خونه ما بمونن بابایی نیس من باید میرفتم خونه بابا ایرج تا تنها نمونم ولی گفتم تنوع داشته باشیم این بار من خواستم که بیان و اینجابمونن عزیزم احتمالا جمعه بریم صفــــــــــــــــــــاسیـــــــــ...
13 شهريور 1392

من اومــــــــــــــــــــــــــــدم

درود به همه دوستای عزیز و نـــــــــــــــــــــازم نی نی نـــــاز من چطوره؟ چقددلم برای دوستام و درد دلامون باهم تنگ بود خدایا شکر بالاخره مشکل حل شد و دوباره تونستم بیام قضیه خیلی طولانیه... یه چن روز نشد بیام بعدش یکی دوروز رفتیم خونه مامان بزرگ شوشو توچالدران دوهفته پیش ،جای همتون خیلی خالی بهمون خوش گذشت ،یه عروسی کردی هم رفتیم همسایه ی مامان بزرگ بابایی کرد هستن عروسی داشتن ماهم که از خداخواسته رفتیم تو جمع، وای چقد باحال بود،مختلط بودن و بابایی هم طرف اقایون به صف شدخلاصه خوش گذشت،لپ تاپم یکم ویندوزش مشکل داشت باخودمون بردیم چالدران گفتیم وقت شد اونجا مشکلشو حل میکنیم که بازنشد بعدکه اومدیم ارومیه از داداشم اد...
12 شهريور 1392

بدون عنوان

سلام مامان جــــــــــــــــــــــــــــونا من اومدم بعد یه مدت طولانی فردا میام و یه عالمه حرف برا گفتن دارم                                                             ...
11 شهريور 1392