دوقلوهای ماماندوقلوهای مامان، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
زندگی من و بابا.عقدزندگی من و بابا.عقد، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره
بابایی بابایی ، تا این لحظه: 41 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره
مامانیمامانی، تا این لحظه: 37 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

خدارو باهمه وجودم حس کردم

یاخدا

سلام دوستای ماهم... اول اینکه عید همگی مبارک عزیزانم بعد اینکه امروز و دیروز و.قتم بود و ....نشدم.... بعداینکه امروز از صبح خونه ی خالم بودم و مهمون عروس خاله بودم و همش با محمد عزیزم بازی کردم اخ که من فداش بشم چقده دوسش دارم این نوه ی خالم رو بعدش ساعت 4:15پسرخالم منو خالم و عروس خالم مریم جون رو رسوند مسجد و رفتیم فاتحه بدیم اخه پسر عموی مامانم فوت شده و امروز سومش بود...زیادنمیشناختمش و رفت امد نداشتیم اما خدابیامرزدش و به خانوده اش صبربده...الهی آمین الان یکم دیگه همسر بی نظیرم میرسه و ماشین رو برمیداره میاد دنبالم میریم دیدن یکی از همکاراش و شلوار فرم شرکت رو از پاساژبگیریم و بعد بیایم خونه بابا جومونگ ببینیم . ا...
4 آبان 1392

شـــــــــــــــــــــــروع

سلام.... خوبین؟ نی نی نازم چطوره که اصلا نمیدونم اومدی یانه؟بازچرا 3-4روز تاخیر؟اخه دوستم الهام جون میگه چرا بی بی چک نمیذاری؟والله بخدا اعصابم نمیکشه تستم بازمنفی بشه...منتظربودنم بهتر از دیدن تک خط بی بی چک هستش البته برای من... صبح 10اینا بود دوست جونیم الهام اس داد که میرم دکتررژیم یانه؟گفتم از شوشوخبربگیرم و حسش بودمیریم...خوشبختانه مشکلی پیش نیومد و این بار تونستیم بریم دکتر... قرارمون ساعت12:15شد...رفتیم داخل  و دکتر وزنمون کرد و یه برنامه داد بهمون...البته برا هر کدوم جدا جدا... روی دوبار قبل ظهر و عصر 24دقیقه جداگانه پیاده روی...درازنشست...ایروبیک....غذاهاشم ای بدک نیس ولی تصمیممو گرفتم باید تاعید مانکن ش...
4 آبان 1392

منتظرم

سلام شب بخیر............ من اومدم اما پ هنوز خبری نیست و اصلا برام مهم نیست که بیاد یا نه چون سپردمش دست خدا اما هیچوقت اینطوری نبودم....دور و اطراف نافم همش درد داره و تیر میکشه...راستی یه چن روز پیشم یعنی چن روز مونده به موعد پ لک بینی داشتم....حالا ببینیم چی میشه...توکل بر خدا مارفتیم و برگشتیم...اما هیچ جا خونه ی خود ادم نمیشه هـــــــــــــــــرگز پنجشنبه ساعت 11 حرکت کردیم قبلش خونه دوش گرفتیم جمع و جورشدیم و تا5دقیقه از راه رو رفته بودیم دیدم خدایا حلقه ام دستم نیست....خدامیدونه چقد دپرس شدم...همسرم که فداش شم دید دل تو دلم نیسن دور زد و اومد بالا انگشترم رو آورد انگار دنیارو داد بهم....تا2رسیدیم چالدران ...
3 آبان 1392

کمردرد

سلام شبخوش دوست جونام خوبید؟تازه ازخونه بابااومدیم،صرفاجهت دیدن جومونگ رفتیم خونه بابام ،چون ماهواره فعلامشکل داره،شوشوم خوابش برده من خوابم نبردگفتم باگوشیم بیام یه سربه وبلاگم بزنم امروزعصرنمیدونم چم شدهمش کمرم درد داره،مث دردای دوران قاعدگی،شایدچون وقتش نزدیکه براهمون گاهی میگم اگه حامله شده باشم چی میشه خدایا...عصری رفتیم سرى آخرویلای من روباگنج مظفرگرفتیم جدیداسرگرم اینامیشیم مازن وشوهرتنها یکم گشتیم بعدبرگشتیم خونه بابایی برادیدن جومونگ که شوشوجون از دیدنش جانمونن...تونی نی سایت یه همشهری و هم محله پیداکردم که دوست خوبی میشیم براهم فرداساعت9باهاش قرار دارم میریم بره دکترزنان خانم دکترقریشی امامن فعلاقصدندارم برم دکتروقرص الکی بخورم،تو...
29 مهر 1392

اومدم

سلام دوستای گلم دلم براتون تنگ شده بود...برای ثبت لحظه هام لحظه شماری میکردم.... عروسی و مسافرت کوتاه مدتمون خیلی خوش گذشت پنجشنبه ساعت 12قرار داشتیم حرکت کنیم...اما شوشو کارش طول کشیده بود برای اولین بار ماهم کمی دیرتر رسیدیم اخه همیشه داداش و زن داداشم دیرمیرسیدن...البته این بارم همزمان رسیدیم...رفتیم از دوست بابایی که سفارشش رو داده بود ساندویچ ها رو گرفتیم تا  تو راه بخوریم...یه 20دقیقه ای توماشین بودیم  بعد پیاده شدیم یه جای خوش منظره نهار مون رو خوردیم....خیلی چسبید... تا اونجا دوساعت و نیم نهایتا سه ساعت راه بود...ماهم 4بود رسیدیم جلو تالار...رفتیم لباسامون رو پوشیدیم و اومدیم تو جمع....بیش از حد تحویلمون گرفتن...
27 مهر 1392

کم مونده تابریم

ســــــــــــــــلام و بوس از روی ماهتون صبحتونم بخیر و خوشی انشالله...من که صبحم فوق العادست و خیلی پرانرژی ام...ازساعت6:30 بیدارم...بابای نی نی ایندم رفت شرکت اگه مرخصی بدن که کلا میاد نه که مرخصی ساعتی میگیره و تا12میادخونه...منم دارم لباس آماده میکنم و جم وجور میشم....حالـــــــــــــــــــــم خیلی خوبه خـــداروشکر خدایا این خوشی خشک خالی رو از ما نگیر و دل همه ی بنده هات رو شادکن و اونایی که راه غلط میرن رو هدایت کن... سرحال باشید دوستان و اینم آرتین عزیزم(نی نی پسرخالم ،نوه ی خالم)عکس چن ماه پیشه ...
27 مهر 1392

مبارکه

راستی یادم رفت بگم عصری نشسته بودم موبایلم زنگ خورد fatemeh  (خانم پسرعمه ی شوشوم)بود تعجب کردم خدایا برای چی زنگ زده؟ یه جورایی دلهره اومد سراغم...خواستم جواب ندم... آخه اون باید الان بیمارستان باشه برای زایمان یا اینکه حالش خوب باشه خونش باشه... جواب دادم با آرامش خاصی باهام صحبت کرد...گفتم خانمی خیره چه خبر...گفت الناز خانم انشالله خدایکی هم به شما بده...دیشب ساعت4 اینا دردم گرفته و الانم زایمان کردم و تمام شدم یه نفس عمیقی کشیدم نمیدونم یه جوری شده بودم... نی نی نــــــــــــــــــازش پسره گفتم خــــــــــــــداروشکر...انشالله قدمش خیره و سایه تون رو سرش باشه همیشه صورت ماهشو بپرس ... خــــ...
25 مهر 1392

من میرم...

درووووووود شبخوش بگو آخه کارو زندگی نداری که ساعت 15دقیقه ی بامداد نشستی پای نت؟ نیم ساعتی میشه از خونه ی بابایی اومدیم... صبح شوشوم ماشین رو برد تا صندلش رو هم درست کنه بعد رفته بود آرایشگاه اومد  نهارمون رو خوردیم ...قرار بود صبح ساعت9موهامو رنگ کنه بعد بره دنبال کارای خودش اما روز تعطیل بود دلم نیومد زودتر بیدارش کنم... خلاصه نهارمون رو خوردیم بعد موهای منو رنگید بلوند عسلی روشن که بهم میاد... بعدش رفت دوش گرفت منم بعد 50دقیقه موهامو شستم...بعدش رفتیم خونه ی مامان شوشو... (خداروشکر کسی ضدحال نزد) (کلی به خودم رسیدم) خواهرشوشوهم اونجا بود  و مامان شوشو بقیه نبودن...بعد بابای شوشو هم اومد و دور هم میوه شیرینی چ...
25 مهر 1392